مستی
نیمه شب مست میگذشتم از کنار ویرانه ایی
ناگهان چشم مستم خیره شد بر خانه ایی
نرم نرمک پیش رفتم تا کنار پنجره ناگهان
دیدم صحنه دیوانه ایی.
پدری کور و فلج افتاده اندر گوشه ایی
مادرک مات و پریشان همچون پروانه ایی.
پسرک از سوز سرما میزند دندان به لب.
دخترک مشغول عیش و نوش با بیگانه ایی
بعد از ان لعنت فرستادم به خود
تا دگر مست نروم سوی ویرانه ایی.
تا نبینم دختری عصمتش را میفروشد
بهر نان خانه ایی.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۲ ساعت ۹:۴۱ ق.ظ توسط علي (عتيقه)
|
سلام به تک تک رهگذراي خوش قلب و مهربوني که به قلب کوچيکه من سرميزنيد.من دوست دارم همه ي انسان ها را در لذايذ خود شريك كنم.بنابراين تصميم گرفتم هر چيزي كه خوندم و از اون لذت گرفتم اون رو در اختيار همه قرار بدم.شايد خيلي از شماها اتفاقي وارد دنيـاي من شديد ولي به همتون خوش آمد ميگم. خوشحال ميشم شما هم به دنياي من پا بذاريدو با کمک هم آرامش و بهم هديه کنيم آرامشي که تنها تو وجود مقدس يکي معني ميشه ...خدا که عشق مطلق است ...اينجا پشت اين صفحات دل من يه دنيا حرف واسه شنيدنه ... حرفاييکه فقط کافيه يه لحظه بهشون فکرکنيد فقط يه لحظه... هميشه نگاهت به آن بالا باشد تا دلت از کارها و آدم هاي اين پايين نشکند!!!