بیا دستامو بگیرو...!

















ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﺎﺷﻴﺪ...
ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺧﻮاﻫﻴﺪ.
اﮔﺮ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﺁﻧﺮا ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪاﺭﻧﺪ, ﺑﮕﺬاﺭﻳﺪ ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ,
" ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﻳﻚ اﻧﺘﺨﺎﺏ اﺳﺖ "
ﺯﻧﺪﮔﻲ, ﺭاﺿﻲ ﻧﮕﻪ ﺩاﺷﺘﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﻴﺴﺖ.

زری دختر مومنی بود.
همیشه نمازش را سر موقع می خواند، صد رقم هم دعا بلد بود، همه مفاتیح را
حفظ کرده بود. دعای جوشن کبیر، ندبه، چی و چی را بلد بود. آخر آن موقع ها
مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند. سالی یکی دو بار آنهم بیشتر شبهای
احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه می کردند.
بقیه سال شادی و
خنده بود. اما همان موقع هم زری، اهل دعا بود و به من هم دعاهای متعدد از
جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد. زری حدود 14 سال داشت که کم کم رنگش
زرد شد، شکمش هم باد کرد و گاهی هم بالا می آورد. زنهای همسایه او را که می
دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری
حامله است! . آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز
27 مرداد 1338 بود. توی کوچه به من اشاره کرد که بروم پشت بام خانه. ...

این همه حرف قشنگ همش سر زبونته
از کجا بلد شدی این همه حرف قشنگ
مثل یه جواهره واسه تو یه قلوه سنگ
دوست دارم تو رو از همه بیشتر
دوست دارم تو رو از همه بیشتر
دوست دارم تو رو از همه بیشتر
تو منو میکشی آخر
زیر سایهء درختا واسه تو قصر طلاست
تو بودی گفتی نگفتی گفتی قلب زندگی ته جوباست
تو بودی گفتی نگفتی گفتی
تو بودی گفتی نگفتی گفتی
دوست دارم تو رو از همه بیشتر
دوست دارم تو رو از همه بیشتر
دوست دارم تو رو از همه بیشتر
تو منو میکشی آخر
گفتی خیلی سفرا کردی رو ابرا
گفتی یه خونه داری ته ته دریا
میریزی اشکاتو با مرگ غروبا
توئی که خوبتری از همه خوبها
یه جوری از نوک کوههای بلند حرف میزنی
که آدم دوست داره پرواز کنه
انقده بره بره تا برسه
تازه اونجا که رسید عمرش رو آغاز کنه
دوست دارم تو رو از همه بیشتر
دوست دارم تو رو از همه بیشتر
دوست دارم تو رو از همه بیشتر
تو منو میکشی آخر
زیر سایهء درختا واسه تو قصر طلاست
تو بودی گفتی نگفتی گفتی قلب زندگی ته جوباست
تو بودی گفتی نگفتی
عاشق اون سادگیاتم
عاشق اون غم چشاتم







زوزه سگهای ویلون
شب خلون خیابون
زیر سقفای شکسته
رگ تند باد و بارون
گنجهای پر ز هیچی
حسرت یه لقمه نون
بگو بگو با منی
ولی از دوریت نگو
منو نترسون
منو نترسون
به من از سرفه برگها
سینه زخمی پاییز
ترس گنجیشکای عاشق
از مترسکای جالیز
سر موندن و نرفتن
بوته با گلاش گلاویز
پر پرهای شکسته ست
قفسهای زرد پاییز
بگو بگو با منی
بگو بگو با منی
به من از دستهای تب دار
لبای تناس بسته
با پای زخمی و خسته
روی ریگ داغ دویدن
دیدن مردی که زیر ساییه خودش نشسته
با همه آوراگیاش دل به موندن تو بسته
بگو بگو با منی
بگو بگو بامنی
بگو ....
کسی که می پندارد
تمام میوه ها زمانی می رسند
که توت فرنگی از انگور هیچ نمی داند



که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
به بوی نافهای کآخر صبا زآن طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها

داغ مرا تازه تر کن
زآه شرر بار، این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ
نغمهء آزادی نوع بشــر سرا
وز نفسی عرصهء این خاک توده را،پرشرر کن
ظلم ظالم ، جور صیّاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت
شامِ تاریکِ ما را سحر کن
نو بهار است
گل به بار است
ابر چشمم، ژاله بار است
این قفس چون دلم
تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمرِ مرا مچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل
از این ، بیشترکن ،بیشترکن ، بیشترکن
مرغ بی دل، شرح هجران ، مختصر، مختصر کن
مرغ بی دل، شرح هجران ، مخــتصـــر،
مختـصـر کـن





نیر یا جونموبستون یا دردم دوا کن
نیر دل من عزا گرفته بیا نير
دل باز بونه تو رو گرفته بیا نیر
گریه می کنم به من می خندی چرا نیر
کوچتون بیام درو می بندی چرا نیر چرا نیر
آه ه ه ه ه خدا میدونه نیر
اگه وفا باشه من یکی دارم
اگه یک دل تو دنیا پراز وفا باشه من یکی دارم
تلفن میکنم جواب نمیدی کسی رو مثل من عذاب نمیدی
تلفن میکنم جواب نمیدی کسی رو مثل من عذاب نمیدی

کل شهر اصفهان دروازه شمرون نمیشه
شهر شیراز مردمش صفا دارن و وفا دارن
ولی تو قرن اتم ، صفا و وفا نون نمیشه
شهر اهواز میگن نی شکرش خیلی خوبه
ولی خوشمزه تر از لبوی تهرون نمیشه
آغاسی اگر که خواننده شهر دزفوله
ولی صد ساله دیگم ابرام غزل خون نمیشه
شهر یزد هزار تا پارچه های الوون میبافه
ولی هیچکدام برای فاطی تمبون نمیشه
صدتا شمر اگه تو شهر بروجرد پیدا بشه
یکیشون قصاب معروف شترخون نمیشه
شهر رشت و پهلوی ماهی میگن فراوونه
اگه راس میگن داداش پس چرا ارزون نمیشه
توی شهر همدون اغلبشون دو زن دارن
مرد دانا که توی زندگی نادون نمیشه




( متن ترانه اصلى محمودرضا روحانی )
این اتولی که من میگم ، فورد قدیم لاریه
رفتن توی این اتول ، باعث شرمساریه
نه بابِ کورس شهریه ، نه قابل سواریه
بار کشیده بس که از ، قزوین و رشت وانزلی
ماشین مشدی ممدلی ، ارزون و بی معطلی
ماشین مشدی ممدلی ، صندلیاش فنر داره
بلیت فروشی مشدی ، و شوفر بی هنر داره
بهر مسافرینِ خود ، زحمت و دردسر داره
رفتن با اتول بود ، باعث کوری و شلی
ماشین مشدی ممدلی ، ارزون و بی معطلی
مسافر از بوی اتول ، تا می شینه کسل می شه
از متلک شنیدن و ، بورشدن خجل می شه
بس که فشار به او میاد ، دچار دردِ دل می شه
پاره شئد لباس اگر ، گیر کند به صندلی
ماشین مشدی ممدلی ، ارزون و بی معطلی
این اتولی که از قفس ، تنگ تر و کوچیک تره
جای چهل مسافر ، گنده و چاق و لاغره
شوفره بس که ناشیه ، اتول همیشه پنچره
راه نرفته در میره ، لاستیکِ چرخِ اوّلی
ماشین مشدی ممدلی ، ارزون و بی معطلی
این اتولِ شکسته از ، سیستم قدیمیه
تایر او ن قراضه و ، پیستون اون لحیمیه
شوفره دائماً پی ، لوده گری و لیمیه
سربالایی نمی کشه ، مگر با خیلی معطلی
ماشین مشدی ممدلی ، ارزون و بی معطلی
