بیا دستامو بگیرو...!

منو مهمون خودت کن بزار نزدیک تو باشم
کمی فرصت بده تا من با تو بیشتر آشنا شم




منو مهمون خودت کن تا وجودم زیرو رو شه
قصه ی عشق منو تو بزار اینجوری شروع شه





حیفه باشی سر به زیرو بیا دستامو بگیرو
مثه عاشقای قصه یکمی واسم بمیرو




منو شرمنده ی خوبیت منو مدیون خودت کن
بهتر از تو هیچکسی نیست منو مهمون خودت کن


منو مهمون خودت کن
منو مهمون خودت کــــن





وقتی اسممو میارن واسه چی میپره رنگت
بگو قربونت برم من قربون اون چشم قشنگت





قربون اون چشم قشنگت
بگو از خودت بگو که بیقرار بیقراری





بگو که فهمیدی اصلا تو بهم علاقه داری
تو بهم علاقه داری




حیفه باشی سر به زیرو بیا دستامو بگیرو

مثه عاشقای قصه یکمی واسم بمیرو





منو شرمنده ی خوبیت منو مدیون خودت کن
بهتر از تو هیچکسی نیست منو مهمون خودت کن





منو مهمون خودت کن
منو مهمون خودت کــــن





ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﺎﺷﻴﺪ...


ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﺎﺷﻴﺪ...
ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺧﻮاﻫﻴﺪ.
اﮔﺮ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﺁﻧﺮا ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪاﺭﻧﺪ, ﺑﮕﺬاﺭﻳﺪ ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ,
" ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﻳﻚ اﻧﺘﺨﺎﺏ اﺳﺖ "
ﺯﻧﺪﮔﻲ, ﺭاﺿﻲ ﻧﮕﻪ ﺩاﺷﺘﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﻴﺴﺖ.

ماجرای خواندنی وقتی زری حامله شد


زری دختر مومنی بود. همیشه نمازش را سر موقع می خواند، صد رقم هم دعا بلد بود، همه مفاتیح را حفظ کرده بود. دعای جوشن کبیر، ندبه، چی و چی را بلد بود. آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند. سالی یکی دو بار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه می کردند.
بقیه سال شادی و خنده بود. اما همان موقع هم زری، اهل دعا بود و به من هم دعاهای متعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد. زری حدود 14 سال داشت که کم کم رنگش زرد شد، شکمش هم باد کرد و گاهی هم بالا می آورد. زنهای همسایه او را که می دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری حامله است! . آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز 27 مرداد 1338 بود. توی کوچه به من اشاره کرد که بروم پشت بام خانه. ...

ادامه نوشته

تو کجا بزرگ شدی که عاشقی تو خونته


خواننده : مسعود فردمنش





تو کجا بزرگ شدی که عاشقی تو خونته
این همه حرف قشنگ همش سر زبونته
از کجا بلد شدی این همه حرف قشنگ
مثل یه جواهره واسه تو یه قلوه سنگ
دوست دارم تو رو از همه بیشتر
دوست دارم تو رو از همه بیشتر
دوست دارم تو رو از همه بیشتر
تو منو میکشی آخر

زیر سایهء درختا واسه تو قصر طلاست
تو بودی گفتی نگفتی گفتی قلب زندگی ته جوباست
تو بودی گفتی نگفتی گفتی
تو بودی گفتی نگفتی گفتی
دوست دارم تو رو از همه بیشتر
دوست دارم تو رو از همه بیشتر
دوست دارم تو رو از همه بیشتر
تو منو میکشی آخر

گفتی خیلی سفرا کردی رو ابرا
گفتی یه خونه داری ته ته دریا
میریزی اشکاتو با مرگ غروبا
توئی که خوبتری از همه خوبها
یه جوری از نوک کوههای بلند حرف میزنی
که آدم دوست داره پرواز کنه
انقده بره بره تا برسه
تازه اونجا که رسید عمرش رو آغاز کنه
دوست دارم تو رو از همه بیشتر
دوست دارم تو رو از همه بیشتر
دوست دارم تو رو از همه بیشتر
تو منو میکشی آخر

زیر سایهء درختا واسه تو قصر طلاست
تو بودی گفتی نگفتی گفتی قلب زندگی ته جوباست
تو بودی گفتی نگفتی
عاشق اون سادگیاتم
عاشق اون غم چشاتم


داستان یانیخ کرم



در شهر گنجه كه سبز و كهنسال بود اربابي عادل و باخدا به اسم" زياد خان" بود كه فرزندي نداشت. او بارعيت از هر كيش و مذهبي كه بودند مهربان بود و حتي خزانه‌داري داشت مسيحي به نام " قارا كشيش" كه چون دوچشم خويش از او مطمئن بود. ازبختِ بد ِروزگار او نيز فرزندي نداشت.
روزي دومرد سفره‌اي دل می‌گشايند و عهد می‌بندند كه اگر خدا آنان را به آرزوهاشان برساند و صاحب فرزندي شوند و يكي دختر باشد و ديگري پسر آنها را به عقد هم در آوَرَند. دعاهاشان مستجاب می‌گردد و بعد از نه ماه و نه روز هركدام صاحب فرزندي می‌شوند. زياد خان صاحب پسري به نام " محمود " می‌گردد و قارا كشيش صاحب دختري به اسم مريم.
آنان دور ازچشم هم بزرگ می‌شوند و محمود به مكتب می‌رود و مريم پيش پدرش به در س و مشق می‌پردازد. پانزده سالشان می‌شود و براي يكبار هم شده همديگر را نمی‌بينند.
روزي محمود هوس شكار كرده و ...

ادامه نوشته

وقتی می گويند یارو قات زده یعنی چی؟



همیشه فکر می کردم
که قات زدن با "ط" است یعنی قاط زدن و لفظ لاتی است و به معنای قاطی کردن. یعنی فلانی قاطی کرده میزنه همه چیزو درب و داغون میکنه. حالا فهمیدم که نخیر، معنیش این نیست بلکه...

ادامه نوشته

ماهیه پولک طلا



یه روزی از تو پنجره سرک کشیدی ،بمن تابیدی
مثل یه خورشید اومدی شب شکستی ، بمن رسیدی
ترمه ای از نور سحرهدیه اوردی ،دلمرو بردی
چادری از سکه عشق رو شب کشیدی ،منو خریدی



میپیچه توی ِ کوچه ها عطر گل مُحمدی
همسایه ها خبرمید ن به این غریبه سَرزَدی
بازم تو از راه اومدی ،تو اومدی خوش اومدی



ماهی ِ پولک طلا بُردی منو به قصه ها
پیچیده تویِ خونه ها قصه عشق ما دوتا
ازآسمون اِنگار تورو برام فِرستاده خدا
دارم تو دریای دلم ماهی ِ پولک طلا
تا جون دارم خدا کُنه رو موج عشق شنا کنه



میپیچیه توی کوچه ها عطرگل محمدی
همسایه ها خبرمید ن به این غریبه سَرزَدی
بازم تو اَز راه اومدی ،تو اومدی خوش اومدی





دانلود: shahrokh shahid - poolak tala

حکایت مرد لاف زن

یک مرد لاف زن, پوست دنبه‌ای چرب در خانه داشت و هر روز لب و سبیل خود را چرب می‌کرد و به مجلس ثروتمندان می‌رفت و چنین وانمود می‌کرد که غذای چرب خورده است. دست به سبیل خود می‌کشید. تا به حاضران بفهماند که این هم دلیل راستی گفتار من. امّا ...

شکمش از گرسنگی ناله می‌کرد که‌ ای درغگو, خدا , حیله و مکر تو را آشکار کند! این لاف و دروغ تو ما را آتش می‌زند. الهی, آن سبیل چرب تو کنده شود, اگر تو این همه لافِ دروغ نمی‌زدی, لااقل یک نفر رحم می‌کرد و چیزی به ما می‌داد. ای مرد ابله لاف و خودنمایی روزی و نعمت را از آدم دور می‌کند. شکم مرد, دشمن سبیل او شده بود و یکسره دعا می‌کرد که خدایا این درغگو را رسوا کن تا بخشندگان بر ما رحم کنند, و چیزی به این شکم و روده برسد.

عاقبت دعای شکم مستجاب شد و روزی گربه‌ای آمد و آن دنبة چرب را ربود. اهل خانه دنبال گربه دویدند ولی گربه دنبه را برد. پسر آن مرد از ترس اینکه پدر او را تنبیه کند رنگش پرید و به مجلس دوید, و با صدای بلند گفت پدر! پدر! گربه دنبه را برد. آن دنبه‌ای که هر روز صبح لب و سبیلت را با آن چرب می‌کردی. من نتوانستم آن را از گربه بگیرم. حاضران مجلس خندیدند, آنگاه بر آن مرد دلسوزی کردند و غذایش دادند. مرد دید که راستگویی سودمندتر است از لاف و دروغ.

به من از روزای کوتاه شبای سرد زمستون


خواننده : ستار


به من از روزای کوتاه شبای سرد زمستون
زوزه سگهای ویلون
شب خلون خیابون
زیر سقفای شکسته
رگ تند باد و بارون
گنجهای پر ز هیچی
حسرت یه لقمه نون
بگو بگو با منی
ولی از دوریت نگو
منو نترسون
منو نترسون
به من از سرفه برگها
سینه زخمی پاییز
ترس گنجیشکای عاشق
از مترسکای جالیز
سر موندن و نرفتن
بوته با گلاش گلاویز
پر پرهای شکسته ست
قفسهای زرد پاییز
بگو بگو با منی
بگو بگو با منی
به من از دستهای تب دار
لبای تناس بسته
با پای زخمی و خسته
روی ریگ داغ دویدن
دیدن مردی که زیر ساییه خودش نشسته
با همه آوراگیاش دل به موندن تو بسته
بگو بگو با منی
بگو بگو بامنی
بگو ....

کسی که می پندارد
تمام میوه ها زمانی می رسند
که توت فرنگی از انگور هیچ نمی داند



حکایت مال باخته و كريم خان زند

مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مرد را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند.

مرد به حضور خان زند مي رسد و كريمخان از او مي پرسد: «چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟»
مرد با درشتي مي گويد: «دزد همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم!»

خان مي پرسد: «وقتي اموالت به سرقت مي رفت تو كجا بودي؟»
مرد مي گويد: «من خوابيده بودم!»

خان مي گويد: «خوب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟»
مرد مي گويد: «من خوابيده بودم، چون فكر مي كردم تو بيداري!»

خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد: «اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم.»

چقدر حال چشات خوبه

تو نیلی چشات خیسه
ادم می ترسه بنویسه
می ترسه پاش به دل وا شه
ادم بی خود خاطر خواه شه
دو تا چشم رطب داری
از عشق همیشه تب داری

چشات از جنس مرغوبه
چقدر حال چشات خوبه

تو چشمات توت تر داری
خودت حتما خبر داری
چشات گفتن که بشکن
من شکستم شک نکردم
هزار بار مردم و می میرم
باز ترک نکردم

چشات از جنس مرغوبه
چقدر حال چشات خوبه



چشات رنگش لعاب داره
رو موجاش التهاب داره
ولی بی دین لامذهب
زیارتش ثواب داره

چشات از جنس مرغوبه
چقدر حال چشات خوبه



دانلود: shahrokh - marghoob

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

خواننده : ايرج بسطامى




الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل​ها

به بوی نافه​ای کآخر صبا زآن طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل​ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی​خبر نبود ز راه و رسم منزل​ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل​ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل​ها



مرغ ســحر ناله سر کن


خواننده: استاد شجريان




مرغ ســحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
زآه شرر بار، این قفس را

برشکن و زیر و زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ
نغمهء آزادی نوع بشــر سرا

وز نفسی عرصهء این خاک توده را،پرشرر کن

ظلم ظالم ، جور صیّاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت

شامِ تاریکِ ما را سحر کن

نو بهار است
گل به بار است
ابر چشمم، ژاله بار است

این قفس چون دلم
تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمرِ مرا مچین

جانب عاشق نگه ای تازه گل
از این ، بیشترکن ،بیشترکن ، بیشترکن

مرغ بی دل، شرح هجران ، مختصر، مختصر کن

مرغ بی دل، شرح هجران ، مخــتصـــر،
مختـصـر کـن



در آستـانه سالروز ولادت حضـرت امام رضـا (ع)

در آستـانه سالروز ولادت حضـرت امام رضـا (ع)

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 مولای من! تو را امام غریب می‌نامند،
می‌دانم بد میزبانی بودند و در مهمان‌نوازی وفا نكردند.

مولای من! بعد از گذشت روزگار، حال تو میزبان ما هستی؛
تو میزبان گریه‌ها و نیازها؛ غم‌ها و دلتنگی‌های ما هستی.
تو كه غریبی را احساس كرده‌ای!
حال غریبه‌ها به آستان كرم تو چشم دوخته‌اند و به دستان پر مهرت توسل كرده‌اند.

مولای من! می‌خواهم از زائرانی بگویم كه جاده به جاده و شهر به شهر گذشته‌اند،
تا نفسی مهمان شوند و از می عشق تو بنوشند.

مولای من! می‌خواهم از سنگفرش آستان مقدّست بگویم كه سجده‌گاه قدوم مهمانانت شده است؛
از كبوتران عاشقی كه گرداگرد حرم پاك تو می‌چرخند و تو را طواف می‌كنند؛
از نسیم بگویم كه بیرق گنبدت را بوسه‌ باران می‌كند و عطر دلربای تو و اشك تمنای زائرانت را به اوج افلاك میبرد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

مولای من! می‌خواهم از آسمان بگویم كه هر روز نه، هر ساعت نه،
هر لحظه و ثانیه از تو جان می‌گیرد و در پیشگاه شكوه تو جان می‌دهد.

ای آفتاب مهربانی! می‌خواهم از خورشید بگویم كه در هر طلوع
با انوار خود به پنجره فولاد تو چنگ می‌زند و از ضریح تو نور می‌گیرد.

ای حجت خدا! خوش به حال جاده كه از قدوم زائرانت بغض تنهایی خود را می‌شكند
و خاك پایشان را به سینه زخم‌آلود خود می‌زند كه عمری است از طواف تو جا مانده است.

خوش به حال رواق‌ها، درها و دیوارهایی كه از نفس مهمانانت پَِر می‌گیرند و به ضریح پاك تو می‌رسند.
خوش به حال مناره‌ها وكاشی‌ها!

حال در آستانه سالروز طلوع جاودانه تو ای شمس‌الشموس،
از راه دور به میعادگاه عاشقی تو چشم دوخته‌ایم تا از جام كرامتت جرعه‌ای بنوشیم.
عنایتی کن و ما را بی‌نصيب مگردان!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

ای امام رئوف، ای غریب غریب نواز!
به آستانة محبّت تو، دامن دامن حاجت می آوریم و صحرا صحرا کرامت می بریم.
چه کنیم که ظرفیت دست و دامن کوچک ما اندک است،
و الاّ دریای احسان تو بیکرانه است.

میلیون ها زائر را می پذیری،
نه منّت می گذاری و نه منّت می پذیری.
هرکس را به نحوی می نوازی،
تو "رضا"یی و همه را راضی بر می گردانی
و ذرّه ای از عنایت تو و ارادت ما کم نمی شود.

آنجا که فرشتگان به کفشداری حرمت مشغولند و کرّوبیان خادمان افتخاری آستان تواند،
ما کمتر از آنیم که خاک پای خستة زائرانت باشیم و "اباصلت" آستانت به شمار آییم.
اما تو زائرانت را دوست داری و در خانة خودت به حضور می پذیری.

لحظه ای که دلمان می شکند و شانه هایمان می لرزد و اشک در دیدگانمان حلقه می زند،
یعنی اذن ورودمان داده ای.
وقتی "السلام علیک" می گوییم،
رواق چشممان با قطرات اشک، آیینه کاری می شود.
آنگاه از پشت ضریح اشک،
سیمای تو را می بینیم که در هاله ای از عصمت سبز قرار دارد
و دست عنایتت بر سر زائران است
و نگاه مهربانت، ضامن آهوی دل ما می شود،
دلی که از همه جا رمیده و به حرم تو روی آورده است.
همه ی هستی ما، نذر یک لحظه حضور در کنار ضریحت باد !
ای هشتمین نور آسمان عشق و دلدادگی ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

خـــــــدا

جمـلاتی زیـبا و انـرژی بـخش در رابـطه با خـدا


دلت که گرفت، دیگر منت زمین را نکش

راه آسمان باز است، پَر بکش

او همیشه آغوشش باز است، نگفته تو را میخواند ؟

اگر هیچکس نیست، خدا که هست...

.

.

.

خوشا آن بنده با عهد و پیوند

که دارد بازگشتی با خداوند

به کام خویش اگر چندی رود راه

چو باز آید نیاز آرد به درگاه...

.

.

.

اون لبخندی که برای پنهان کردن دردت میزنی،

لبخند خداست به بنده اش

اون لبخندی هم که پشتش خدا باشه،

تمام مشکلاتو حل میکنه...

.

.

.

خدا تلفن ندارد، اما من با او صحبت میکنم

فیسبوک ندارد، اما من دوست او هستم

توییتر ندارد، اما من او را دنبال میکنم...

.

.

.

با خدا دعوا کردم با هم قهر کردیم فکر کردم دیگه دوستم نداره

رفتم تو رختخواب چند قطره اشک ریختم و خوابم برد

صبح که بیدار شدم مامانم گفت نمیدونی از دیشب تا صبح چه بارونی میومد...

.

.

.

تمام خوبی ها را برایت آرزو می کنم، نه خوشی ها را

زیرا خوشی آن است که تو می خواهی

و خوبی آن است که خدا برای تو می خواهد...

.

.

.

نیایش یعضی از ما آدم ها با خدا

و درخواست از او برای حضور در زندگیمان

مانند شیطنت بچه هایی است که در می زنند و فرار می کنند...

.

.

.

زمانبندی خدا بی نظیر است،

نه هیچگاه دیر نه هیچگاه زود

کمی بردباری می طلبد و ایمان بسیار،

اما ارزش انتظار را دارد...

.

.

.

یکی از فرق های انسان با خدا این است که

انسان تمام خوبیها را با یک بدی فراموش میکند

ولی خدا تمام بدیها را با یک خوبی فراموش میکند...

.

.

.

قربون خدای بزرگم برم که اگه خطا کنم

نهایت قهرش بین دو اذانه

دوباره صدام میکنه، خدا عشق است...

.

.

.

دوست خدا بودن یونیفورم نمی خواهد،

فقط یه دل پاک و زلال کافیست...

.

.

.

ﻫﻤﻴــــﺸﻪ ﺳــﺮﻡ "ﺑﺎﻻﺳــﺖ"،

ﭼــﻮﻥ ﺑــﺎﻻی ﺳــﺮﻡ "ﺧﺪﺍﺳــﺖ"

.

.

.

گرفتار آن دردم که تو درمان آنی،

بنده آن ثنایم که تو سزای آنی...

.

.

.

خداوندا

دنیای آشفته ی درونم را که تنها از نگاه تو پیداست،

با لالایی مهربان خود، آرام کن

تا وجود داشتن و بودن را به زیبایی احساس کنم...

.

.

.

پروردگارا

بیشتر می جوئیم و کمتر می یابیم

وقتی تو را در نظر نداریم...

.

.

.

میگن شبا فرشته ها

از آرزوی آدما

قصه میگن واسه خدا

خدا کنه همین حالا

رویای تو هرچی باشه

گفته بشه پیش خدا

.

.

.

هر صبح پلکهایت فصل جدیدی از زندگی را ورق می زند

سطر اول همیشه این است : خدا همیشه با ماست...

پس دوست عزیز بخوانش با لبخند

.

.

.

پروردگارا...

مهارت مراقبت از آنچه را که به ما بخشیده ای

در قلبمان بکار زیرا ما در از دست دادن استاد شده ایم...

.

.

.

جواب آزمایش الهی مون، درست در نمیاد

اگر عمری از حرام و لقمه اش ناشتا نباشیم...

.

.

.

شک دارم که خالق دانه های انار

زندگی مرا بی نظم چیده باشد...

.

.

.

از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست

سخت کار ما بُوَد کز ما خدا برگشته است...

.

.

.

الهی

همنشین از همنشین رنگ می گیرد،

خوشا آنکه با تو همنشین است...

.

.

.

خدایا تو میدانی آنچه را که من نمیدانم

در دانستن تو آرامشیست و در ندانستن من تلاطمها

تو خود با آرامشت تلاطمَم را آرام ساز...

.

.

.

به خاطر بسپاریم که

همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است

آرام، بی صدا، همیشگی...

.

.

.

الهـــی

چون در تـــو نگریـم شاهیــم و تــاج برسـر

وچون به خـود نگیریـم، خاکیــم و خاک برسـر...

.

.

.

وقتی چشم امیدتان به خدا باشد و باور و ایمان قوی داشته باشید:

هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که راست نباشد

هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که پیش نیاید

هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که دیر نپاید...

.

.

.

ﺷﻌﺎﻉ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻴﺖ ﺭا ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﺯﻳﺎﺩ ﻛﻦ،

ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻛﻪ ﺭﻭﺯی ﺑﺘﻮاﻧﻲ ﻫﻤﻪ ﺭا ﺩﺭ ﺁﻥ ﺟﺎ ﺩﻫﻲ

ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺗﺎ ﺧﺪا ﻓﺎﺻﻠﻪای ﻧﻴﺴﺖ...

.

.

.

خدایا

خواستم بگویم تنهایم

اما نگاه خندانت مرا شرمگین کرد

چه کسی بهتر از تو

.

.

.

کار خدا نشد ندارد،

او خوب می داند چطور در و تخته را به هم جور کند

خواسته هایت را به او بسپار،

او حتما راهی برای رسیدن، به تو نشان خواهد داد...

.

.

.

خدایا مرا ببخش

که همواره در گرفتاری هایم؛ دنیا را از تو خواسته ام

الهی دستانی عطا کن که تو را برایم از تو بخواهد...

.

.

.

خدایا به تنهاییت قسم،

ما را به آنچه که قسمتمان نیست عادت نده

.

.

.

زَهر است عطای خلق هرچند که دوا باشد

حاجت از کی طلبی جایی که خدا باشد ؟!

.

.

.

خدایا شکرت که مرا از تمام وابستگی ها می رهانی

و ترس از دست دادن را از من دور کردی

و چنان روحم را بزرگ کردی که دلبسته باشم نه وابسته...

.

.

.

وقت دعا خجالت نکش،

نگو من گناهکارم و صدامو نــمیشنوه

اونـی که اون بالاست بیشتر از اونی که تو فکر میکنی هـــواتـو داره...

.

.

.

آرامش چیست؟ نگاه به گذشته و شکر خدا

نگاه به آینده و اعتماد به خدا

نگاه به اطراف و جستجوی خدا

نگاه به درون و دیدن خدا

لحظه تان سرشار از بوی خدا!

.

.

.

شک نکن

درست در لحظه ی آخر، در اوج توکل و در نهایت تاریکی

نوری نمایان می شود، معجزه ای رخ می دهد

و چه زیبا خدا از راه می رسد...

.

.

.

روزهایی بدی در زندگی آدم می رسد،

که هیچ کسی حتی نمی پرسد "خوبی؟"

برای چنین روزهای بدی، نیاز به یگانه مهربانِ دلسوزی داری

به شرطی که در روزهای خوب فراموشش نکرده باشی و نامش چه زیباست...

"خــــدا"





نیر نیر دیگه بسه بیا اینبار وفا کن

خواننده : جمال وفائى


نیر نیر دیگه بسه بیا اینبار وفا کن
نیر یا جونموبستون یا دردم دوا کن

نیر دل من عزا گرفته بیا نير
دل باز بونه تو رو گرفته بیا نیر

گریه می کنم به من می خندی چرا نیر
کوچتون بیام درو می بندی چرا نیر چرا نیر

آه ه ه ه ه خدا میدونه نیر

اگه وفا باشه من یکی دارم
اگه یک دل تو دنیا پراز وفا باشه من یکی دارم

تلفن میکنم جواب نمیدی کسی رو مثل من عذاب نمیدی
تلفن میکنم جواب نمیدی کسی رو مثل من عذاب نمیدی


خیلی ناشکری نکن هیچ کجا تهرون نمیشه

خواننده : عباس منتجم



خیلی ناشکری نکن هیچ کجا تهرون نمیشه
کل شهر اصفهان دروازه شمرون نمیشه

شهر شیراز مردمش صفا دارن و وفا دارن
ولی تو قرن اتم ، صفا و وفا نون نمیشه

شهر اهواز میگن نی شکرش خیلی خوبه
ولی خوشمزه تر از لبوی تهرون نمیشه

آغاسی اگر که خواننده شهر دزفوله
ولی صد ساله دیگم ابرام غزل خون نمیشه

شهر یزد هزار تا پارچه های الوون میبافه
ولی هیچکدام برای فاطی تمبون نمیشه

صدتا شمر اگه تو شهر بروجرد پیدا بشه
یکیشون قصاب معروف شترخون نمیشه

شهر رشت و پهلوی ماهی میگن فراوونه
اگه راس میگن داداش پس چرا ارزون نمیشه

توی شهر همدون اغلبشون دو زن دارن
مرد دانا که توی زندگی نادون نمیشه



افســـانه حیــــــات



اینجا رمین ماست
سیاره، هبوط آدم و حوای مهربان
با فرصتی،برای کشتن در خاک این زمین
مهمان چند روزه این دشت لحظه ها
رفته است، هرکه آمده
مانیز، می رویم
با کوله بار حاصل بذری که کاشتیم
در رخصت فلاحت در لحظه های عمر
برکِشته،کن نظر
ما هر کِشته ایم، با خویش می بریم
بذری ز عشق و مهر



لبخند بر لبان مردمِخوب دیار خویش
یک دانه از گیاه سخاوت، در این کویر
یا یک نهالِ شوق،که دردل نشانده ایم
ما هر چه کرده ایم، با خویش کرده ایم
تا فرصتی به جاست
دریاب، مزرعه عمر خویش را
برکن بساط خار فراوان، که کِشته ایم
این بذر خشم و کین
تیغ و خسی که به دل ها نشانده ای
دریاب لحظه را
در فرصتی که از ایم عمر مانده است



بر دشت سینه ها
اینک نهال عشق و محبت جوانه کن
هنگامه درو
شرم ست پیشِ باغبان جهان
حاصلی ز کین
ای نفس رهگذر
برکِشته کن نظر
از ما چه مانده است؟
با خود چه می بریم؟

ماشین مشدی ممدلی ، ارزون و بی معطلی


خواننده : مرتضى


( متن ترانه اصلى محمودرضا روحانی )
ماشین مشدی ممدلی ، ارزون و بی معطلی
این اتولی که من میگم ، فورد قدیم لاریه
رفتن توی این اتول ، باعث شرمساریه
نه بابِ کورس شهریه ، نه قابل سواریه
بار کشیده بس که از ، قزوین و رشت وانزلی
ماشین مشدی ممدلی ، ارزون و بی معطلی

ماشین مشدی ممدلی ، صندلیاش فنر داره
بلیت فروشی مشدی ، و شوفر بی هنر داره
بهر مسافرینِ خود ، زحمت و دردسر داره
رفتن با اتول بود ، باعث کوری و شلی
ماشین مشدی ممدلی ، ارزون و بی معطلی

مسافر از بوی اتول ، تا می شینه کسل می شه
از متلک شنیدن و ، بورشدن خجل می شه
بس که فشار به او میاد ، دچار دردِ دل می شه
پاره شئد لباس اگر ، گیر کند به صندلی
ماشین مشدی ممدلی ، ارزون و بی معطلی

این اتولی که از قفس ، تنگ تر و کوچیک تره
جای چهل مسافر ، گنده و چاق و لاغره
شوفره بس که ناشیه ، اتول همیشه پنچره
راه نرفته در میره ، لاستیکِ چرخِ اوّلی
ماشین مشدی ممدلی ، ارزون و بی معطلی

این اتولِ شکسته از ، سیستم قدیمیه
تایر او ن قراضه و ، پیستون اون لحیمیه
شوفره دائماً پی ، لوده گری و لیمیه
سربالایی نمی کشه ، مگر با خیلی معطلی
ماشین مشدی ممدلی ، ارزون و بی معطلی



درخت



من درختم اما

نه درختی که بروید در باغ

نه درختی که برقصد دلشاد

آن

درختم که بگرید با ابر

آن درختم که بنالد در باد

آن درختم که ز دیدار نسیم

برگ برگش کشد از دل فریاد


آن درختم که در این دشت سیاه

روز و شب مویه کند

با مجنون

همه دم ناله زند با فرهاد

آن درختم که به صحرای غریب

خفته در بستر

دشت

رسته در دامن کوه

شاخه هایش حسرت

برگ برگش اندوه

تکدرختم به دل بادیه

ایی آتشناک

که نه آبست در آنجا و نه آبادانی

ریشه ام سوخت ز بی آبی و بی بارانی

شاخه هایم همه چون دست مناجات به ابرست بلند

برگهایم چو زبانی که

بسوزد ز عطش

روز وشب منتظر بارانند

لیک بارانی نیست

نه که باران حتی...

بر

غمم دیده ی گریانی نیست

نه درختم که منم هیمه خشکی بی سود

نازم آن دست که

خیزد پی افروختنم

دیگر ای راهگذر!

تشنه آب نیم

تشنه سوختنم

تشنه سوختنم.