تو خودت نمره بیستی



تو خودت نمره بیستی تو خودت نمره بیستی

کسی مثل تو ندیدم توی قصم نشنیدم

نه قدیما و نه حالا هیشکی نیست اون قدو بالا

کسی مثل تو بلد نیست پنبه هاش یک باشه هم بیست

تو رکوردارو شکستی توی هر قلبی نشستی

تو خودت نمره بیستی تو مثل هیچ کسی نیستی

نه مثل هیچ کسی نیستی

هیچکسی مثل تو ماه نیست مثل چشمات بی گناه نیست

هیچکسی قد تو زیبا نیست توی هیج جای دنیا

رنگ و از هر جا بیاریم رنگ چشماتو نداریم

نقاشیت کرده خدامون با مداد نورووانور

رنگو از هر جا بیاریم رنگ چشماتو نداریم

رنگو از هر جا بیاریم رنگ چشماتو نداریم

تو خودت نمره بیستی تو مثل هیچ کسی نیستی

کسی مثل تو ندیدم توی قصم نشنیدم

نه قدیما و نه حالا هیشکی نیست اون قدو بالا

تو تولدی شروعی رنگ اولین طلوعی

ابروی قصه هایی خبر خوشی دعایی

تو خودت نمره بیستی تو خودت نمره بیستی

تو خودت نمره بیستی تو مثل هیچ کسی نیستی.


دانلود

شباهت به اوباما شیطان را از فیلم «انجیل» حذف کرد

تهیه‌کنندگان فیلم «انجیل» بخشی را که مربوط به نمایش تصویر شیطان بود به دلیل مشابهت این چهره با چهره اوباما رییس‌جمهوری آمریکا از فیلم درآوردند.






به گزارش هالیوود ریپورتر، با توجه به جنجالی که چندی پیش به دلیل مشابهت چهره تصویر شده از شیطان در مجموعه تلویزیونی «انجیل» با چهره اوباما به پا شد، مسئولان فیلم تصمیم گرفتند این صحنه را از فیلم درآوردند.


روما داونی و مارک برنت به دلیل اجتناب از این جنجال تصمیم گرفتند تا این شخصیت را از مینی سریال خود حذف کنند.


بازیگری که در نقش شیطان در این مجموعه ظاهر شده شباهت زیادی به باراک اوباما رییس جمهوری آمریکا داشت و به همین دلیل در فیلم «پسر خدا» صحنه مربوط به این بازیگر حذف شده است.


روما داونی که این فیلم را با همسرش مارک برنت تولید کرده گفت با حذف صحنه های مربوط به شیطان، اکنون این فیلم درباره مسیح است و دیگر در آن شیطان محلی از اعراب ندارد.


این فیلم که محصول کمپانی قرن بیستم فاکس است 28 فوریه اکران می شود و نسخه تلویزیونی که از آن در قالب یک مینی سریال ساخته شده چند ماه پیش با بازی محمن مهدی اوزانی در نقش شیطان پخش شده بود.


این سریال 10 ساعته برای نمایش با اسم «پسر خدا» با تدوین مجدد در قالب یک فیلم دو ساعته، با تمرکز بر مسیح آماده پخش در سینماها شده است.


سال پیش با نمایش این مجموعه در تلویزیون که با عنوان «انجیل» نمایش داده شد، بلاگرها بلافاصله واکنش نشان دادند و با مقایسه جزییات چهره شیطان و اوباما این مساله را به مساله ای پر سر و صدا بدل کردند. تولیدکنندگان نیز مجبور شدند بلافاصله با صدور اعلامیه ای حمایت خودشان را از اوباما اعلام و تاکید کنند که این شباهت از روی غرض نبوده است.


اکنون در اکران سینمایی این فیلم، برای پرهیز از سر و صدای دوباره، این بخش ها حذف شده است.


تهیه کنندگان گفتند ما می خواستیم پس از نمایش فیلم همه درباره مسیح حرف بزنند، اما این مساله موجب شده بود تا همه به شیطان توجه کنند و مسیح نادیده بماند.

تقدير سفير استراليا از فيلم «حوض نقاشی»

سفیر استرالیا در ایران جایزه‌ی «آسیاپاسفیک اسکرین» به منوچهر محمدی تهیه‌کننده «حوض نقاشی» اهداء کرد و او نیز این جایزه را به مازیار میری کارگردان فیلم تقدیم کرد.


«پل فویلی» سفیر استرالیا در ایران عصر 28 بهمن ماه در یک جمع صمیمانه در اقامتگاهش در ایران و با حضور تعدادی از فیلمسازان ایرانی خطاب به منوچهر محمدی تهیه‌کننده فیلم «حوض نقاشی» بیان کرد:‌ این فیلم را دو سال قبل تماشا کرده‌ام و از آن لذت بردم.


او با اشاره به وجه انسانی که در این فیلم وجود دارد، ادامه داد: روح تهران را در فیلم «حوض نقاشی» می‌بینیم.


سفیر استرالیا همچنین اضافه کرد: فیلم‌های ایران در دنیا شناخته شده هستند و امکان همکاری میان ایران و استرالیا برای ساخت فیلم هم وجود دارد.




تصاوير بيشتر از اين مراسم را در ادامه مي‌بينيم: ...

ادامه نوشته

از کفم رها



از کفم رها، شد قرار دل
نیست دست من، اختیار دل
دل به هر کجا، رفت و بر نگشت
دیده شد سفید، ز انتظار دل

من پریشم
بلای جان خویشم
بود عشق تو کیشم
به جانبازی چو از فرهاد پیش ام
بده درد و بلا ز اندازه بیش ام

گلعذارم
که رفتی از کنارم
تویی باغ و بهارم
به گلزار محبت گرچه خوارم
بهاری جانفزا در سینه دارم

عارف این قدر، لاف تا به کی؟
شیر عاجز است، از شکار دل
خون دل بریخت، از دو چشم من
خوشدلم از این، انتحار دل

ای که می روی، از کنار من
غافلی تو از، حال زار من
می بری ز دل، یادگار من
تا سیه کنی، روزگار من

دانلود: mahdieh mohammadkhani - az kafam raha

عكس هاي بيشتر در ادامه ...

ادامه نوشته

گاهی به نگاهت نگاه کن



انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان  تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»
 او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود،  اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است.. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و … و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و….

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»   حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هر از گاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است

 زندگی را اینقدر جدی نگیرید هیچ کس از آن زنده خارج نخواهد شد

نبش قلب

داستان کوتاه ناراحت کننده و غمگین




مادرم زیر سقف نم گرفته غسالخانه و در ملحفه ای که روی موها،چشم ها و بدن عریان او ریخته شده بود،در خودش فرو می رفت. باد،با صدای خش خش برگ و ناله سرو ها آنقدر خودش را به پنجره کوبید تا از حال رفت. سوز سردی که از سوراخ سمبه های غسالخانه به داخل آمده بود،با بوی کافور قاطی شد و ملحفه را از روی مادرم کنار زد.

من؛ همچنان،بهت زده و شرمگین به صحنه تاری که در دریای چشمانم غوطه ور بود خیره شده بودم و نمی دانستم با آن چکار کنم.دستم را روی دهانم گذاشتم تا بغضی که گلویم را پرکرده بود بالا نیاورم.سعی کردم پلکم را درست بین آن صحنه و چشم هایم قرار دهم،اما دیگر دیر شده بود و قطره ای آرام روی گونه ام غلتید.حالا می توانستم با وضوح بهتری به صورت مادرم خیره شوم.در میان بوی تعفنی که در فضا می پیچد و ریه های مرا پر می کرد،مادرم خوشبو تر از همیشه به نظر می رسید؛موهای مش شده سیاه و سفیدش،شانه ها و گردن بلندش را پنهان کرده بود و آنقدر مرا خیره نگه داشت تا سفید شدن تک تک تارهایش را به خاطر آورم.
ـ پس معطل چی هستی؟ مردم بیرون منتظرن.اگه نمی تونی بگم چند نفر بیان کمکت.
مسئول غسالخانه این را گفت و منتظر جواب شد.
نه! بهتون که گفتم،فقط خودم باید غسلش بدم.این آخرین خواسته مادرمه و مات لبخند ماسیده روی لبانش شدم.
ـ دِ یالله دختر؛ هنوز که وایستادی؟! به خاط خواسته مادر تو که نمی تونیم مُرده های مَردمو روی زمین نگه داریم!؛زود تر کارو تموم کن.
سطل آب را برداشتم و تا آنجایی که می توانستم به مادرم نزدیک شدم. آب را روی پوستش ریختم و دستم را به آرامی روی آن لغزاندم. پوست صورتش هر لحظه روشن و سفید تر می شد و موهایش در هر موج آب این طرف و آن طرف می رفت. بوی کافور ته حلقم را خاراند و با عقی تمام بغضم را روی تن یخ مادرم ریختم و صورتم را پشت دستانم پنهان کردم.
صدایی گفت: منتظر چی هستین؟!؛ زود باشین بیاین اینو از اینجا ببرین. و مرا کشان کشان از اتاق بیرون بردند.
ـ نبینم چشمای دخترم خیس باشه! حیف این مرواریدا نیست؟! من دخترمو مرد بار آوردم،مرد که گریه نمیکنه! و گونه ام را می بوسد.
دستی روی شانه ام نشست.
ـ دختر جون آخه اینکارا که کار تو نیست؛هم خودتو اذیت کردی هم مارو.کار مادرت هم تموم شد. فقط کفنش مونده بود. و به تابوت جلوی در اشاره کرد.
چند نفری لا اله الا الله گویان زیر تابوت را گرفتند و به سمت قطعه ۱۴ ـ که در نزدیکی غسالخانه بودـ حرکت کردند. بازویم را به مهری خانم همسایه و دوست قدیمی مادر سپردم و پشت سر آنها بی آنکه لا اله الا الله ی بگوییم به راه افتادیم. آفتاب، بی رحمانه،تمام زوایایی که می توانستم اشک هایم را در آن پنهان کنم روشن کرده بود.
مهری خانم گفت: مرد محرمی نیست که زیر جسد مادر تو بگیره بهار جان! و سرش را در چادرش فرو کرد.
بازویم را از دستش کشیدم و خودم را به درون قبر سر دادم.از چند زن خواستم جسد را از تابوت در بیاورند و آن را در آغوشم بگذارند. اندام لاغر و نحیف مادرم مانند کودکی در بغلم آرام گرفته بود و منتظر بود تا آن را سرجایش بخوابانم.بالای کفن را باز کردم.و محو تماشای صورتش شدم. خم شدم نا آخرین بار گونه لطیف و سفیدش را ببوسم که قطره اشکی روی صورت مادرم چکید.
زنی گفت: دخترجون مواظب باش. مگه نمی دونی اگه روی صورت مرده اشک بریزی دیگه به خوابت نمیاد؟!
و من از ترس ندیدن مادرم زیر سقف نم گرفته آسمان و در پوشش سیاهی که روی روح عریان من ریخته شده بود در خودم فرو رفتم و با صدای هق هق و ناله های که از اعماق وجودم برمی خواست، آنقدر سرم را به سنگ لحد کوبیدم تا از حال رفتم.

روز عشق اندونزی را به خانم‌ها نگویید




خانم‌هاي ايراني از د‌‌يرباز با آغوش باز از مناسبت‌هايي كه پاي رد‌‌ و بد‌‌ل شد‌‌ن هد‌‌يه د‌‌ر آنها د‌‌ر ميان بود‌‌ه استقبال كرد‌‌ه و مي‌كنند‌‌. از نظر ايشان د‌‌ليل تاريخي شكل‌گيري چنين مناسباتي چند‌‌ان مهم نيست و بيشتر روي آنچه د‌‌ر د‌‌رون كاد‌‌و قرار د‌‌ارد‌‌ تمركز مي‌كنند‌‌.

علاقه به د‌‌ريافت هد‌‌يه د‌‌ر جامعه ايراني به قد‌‌ري ريشه د‌‌واند‌‌ه كه علاوه بر مناسبت‌هاي پرتعد‌‌اد‌‌ خود‌‌مان، مناسبت‌هاي ساير كشورها را رصد‌‌ مي‌كنيم و جشن مي‌گيريم. مثلا بسياري از هموطنان د‌‌ر مورد‌‌ روز ولنتاين كه از آن تحت عنوان روز عشاق هم نام برد‌‌ه مي‌شود‌‌ اطلاعات د‌‌قيقي ند‌‌ارند‌‌ اما خب اگر هد‌‌يه اي د‌‌ر اين روز برايشان تهيه نشود‌‌ ممكن است كار به د‌‌اد‌‌گاه خانواد‌‌ه بكشد‌‌.

خانم د‌‌ر د‌‌اد‌‌گاه خانواد‌‌ه با فرياد‌‌ مي‌گفت: «آقاي قاضي، يعني اين نبايد‌‌ روز "ولنتانك" حد‌‌اقل يه شاخه گل بگيره د‌‌ستش بياد‌‌ خونه؟» قاضي گفت: «مي‌د‌‌ونيد‌‌ اين چه روزيه؟» خانم فكري كرد‌‌ و گفت: «بله... د‌‌ر روم باستان به سربازهايي كه جلوی نفربر زرهی د‌‌شمن می‌ایستاد‌‌ن، وام ازد‌‌واج مي‌د‌‌اد‌‌ن.» قاضي پرسيد‌‌: «د‌‌ر روم باستان نفربر زرهی وجود‌‌ د‌‌اشته؟» زن نگاهي به قاضي اند‌‌اخت و بد‌‌ون رد‌‌ و بد‌‌ل شد‌‌ن جمله جد‌‌يد‌‌ي تصميم گرفت برگرد‌‌د‌‌ سر زند‌‌گي‌اش.

ولنتاين نام كشيشي است كه د‌‌ر روم باستان با وجود‌‌ قانون ممنوعيت ازد‌‌واج سربازها، به طور پنهاني آنها را به عقد‌‌ د‌‌ختران مورد‌‌ علاقه‌شان د‌‌رمي‌آورد‌‌ه. وي به د‌‌لايل نامعلومي علاقه عجيبي به متاهل كرد‌‌ن سربازان د‌‌اشت و حتي به سربازاني كه خود‌‌شان هم نمي‌خواستند‌‌ ازد‌‌واج كنند‌‌ وام‌هاي كم‌بهره ازد‌‌واج مي‌د‌‌اد‌‌ تا وسوسه شوند‌‌. ماد‌‌ران سربازها بسيار به ملاقات ولنتاين مي‌رفتند‌‌ و خوب مي‌د‌‌انستند‌‌ كه او آمار همه د‌‌خترهاي د‌‌م بخت را د‌‌ارد‌‌. ولنتاين د‌‌ر جنگل براي سربازها سفره عقد‌‌ مي‌اند‌‌اخت تا كسي بويي از ماجرا نبرد‌‌. اما يك روز كه آب قصر قطع بود‌‌ و كاخ نشينان براي قضاي حاجت به د‌‌رخت‌هاي جنگل پناه برد‌‌ه بود‌‌ند‌‌، موضوع لو رفت و ولنتاين به زند‌‌ان افكند‌‌ه شد‌‌.

د‌‌ر تاريخ اين طور نقل شد‌‌ه كه ولنتاين د‌‌ر زند‌‌ان هم عاشق د‌‌ختر زند‌‌انبان شد‌‌ه و براي او كارت‌هايي مي‌نوشته. د‌‌ر نهايت هم لو رفتن همين موضوع باعث شد‌‌ه اعد‌‌امش كنند‌‌. اولين بار روزي كه د‌‌ختر زند‌‌انبان براي پد‌‌رش ناهار آورد‌‌ه بود‌‌ چشم ولنتاين به او افتاد‌‌. وي كه مخ‌زن قهاري بود‌‌ فرد‌‌اي آن روز آد‌‌رس چند‌‌ سرباز مجرد‌‌ را روي كاغذ نوشت و وقتي د‌‌ختر ناهار پد‌‌رش را آورد‌‌ با صد‌‌اي "پيس پيس" توجه او را جلب كرد‌‌. پيس پيس‌هاي ولنتاين يك هفته اد‌‌امه پيد‌‌ا كرد‌‌ تا اينكه بالاخره يك روز د‌‌ختر گفت: «چه مرگته تو؟» و پس از هم‌زبان شد‌‌ن با او متوجه شد‌‌ اين زند‌‌اني چقد‌‌ر كيس خوب د‌‌ر د‌‌ست و بالش د‌‌ارد‌‌. ولنتاين د‌‌ر زند‌‌ان هم از آرمان‌هايش د‌‌ست نكشيد‌‌ و زند‌‌انيان را به صورت غيابي به عقد‌‌ د‌‌خترهاي مجرد‌‌ي كه مي‌شناخت د‌‌رمي‌آورد‌‌.

د‌‌ر نهايت فرمانروا تصميم گرفت اعد‌‌امش كند‌‌. نقل است كه ولنتاين د‌‌ر روز اعد‌‌ام هم د‌‌ر حالي كه كنار چوبه‌د‌‌ار ايستاد‌‌ه بود‌‌ با باز و بسته كرد‌‌ن انگشت‌هايش شماره يك سرباز را به د‌‌ختري كه براي تماشاي مراسم اعد‌‌ام آمد‌‌ه بود‌‌، د‌‌اد‌‌.

صد‌‌ايش را جلوي خانم‌ها د‌‌ر نياوريد‌‌ اما د‌‌ر اند‌‌ونزي هم يك روز عشق وجود‌‌ د‌‌ارد‌‌ بنام "تاسامه سونگ". تاسامه نام فرد‌‌ي است كه هر روز د‌‌اخل زنبيل مي‌نشست و د‌‌ختر مورد‌‌ علاقه‌اش او را از پنجره با طناب بالا مي‌كشيد‌‌. اما يك روز طناب پاره شد‌‌ و تاسامه پس از سقوط از طبقه پنجم ناپد‌‌يد‌‌ شد‌‌.

گلی شگفت انگیز شبیه لب انسان

گل «Psychotria Elata» در جنگل‌های استوایی قاره امریکا مانند کاستاریکا و کلمبیا یافت می‌شود. شباهت زياد گلبرگ هاي اين گل به لب انسان باعث معروفيتش شده است.

زیبایی از جنس درد و جنون

یک دختر ۱۸ ساله برای اینکه ملکه زیبایی ونزوئلا شود، دست به اقدام جنون آمیزی زده است.



“مایا ناوا” که فقط ۱۸ سال سن دارد، یک تکه پلاستیک روی زبانش دوخته تا موقع خوردن غذاهای جامد، دردش بیاید و زیاد غذا نخورد. او برای رسیدن به هدفش همه کاری می کند؛ ۷ هزار دلار خرج عمل های زیبایی از جمله جراحی بینی کرده و برای اینکه لاغر بماند، روی زبانش پلاستیک دوخته تا خوردن غذا برایش ناخوشایند باشد و زیاد غذا نخورد. او که در محله سانتا کروز در کاراکاس زندگی می کند، یعنی در یکی از خطرناک ترین محلات جهان، امیدوار است با اول شدن در این مسابقه به همه بگوید که آدم هایی که از محلات فقیرنشین می آیند نیز می توانند موفق باشند.(آرمانها و اهداف من کجا؟! آرمانها و اهداف این دختره کجا! )

از این زندگی بی تو دست میکشم



تو نیستی و من از خودم بی خودم
تو نیستی و بی تو دیوونه شدم
همه اش با خودم از تو حرف میزنم
تو نیستی به دیوار برف میزنم
هوایی شده باز دلم بی هوا
حالم خنده دار واسه آدما
زمستونه دستای من یخ زده
تو نیستی و بدجور حالم بده



زمستونه و برف و بارونه و
زمستونه و یه خیابونه و
زمستونه و غم فراوونه و
زمستونه و من یه دیوونه و
زمستونه و هق هق شونه و
یه شومینه و بغض این خونه و
زمستونه و قلب داغون و
زمستونه و اشک رو گونه و



تو نیستی و روزامو گم میکنم
قدم میزنم رامو گم میکنم
تو نیستی و این شهر زندونمه
هنوز شال تو گرمی شونمه
نمیخوام کسی از غمت کم کنه
نمیخوام کسی جز تو درکم کنه
تو نیستی هواتو نفس میکشم
از این زندگی بی تو دست میکشم



زمستونه و برف و بارونه و
زمستونه و یه خیابونه و
زمستونه و غم فراوونه و
زمستونه و من یه دیوونه و
زمستونه و هق هق شونه و
یه شومینه و بغض این خونه و
زمستونه و قلب داغون و
زمستونه و اشک رو گونه



دانلود: ali abdolmaleki - zemestoon

عشق ۹ نمره ای

داستانک فوق العاده زیبا و مفهومی




- چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟ پس کی میخوای آدم بشی؟ نکنه دوباره معلمت کتکت زده که اینجوری شدی؟ چرا لال مونی گرفتی حرف بزن دیگه؟
صدای هاجر خانم بود. زنی قد بلند و کشیده که از اکثر زنان آبادی سر و گردنی بلندتر بود، هم قدش هم زبانش. روسری اش را همچون زنانی که سر درد دارند دور سرش بسته و چند تار موی طلایی اش از حریم روسری جا مانده بودند. همانند خیلی از زنان آبادی چادر به دور کمر بسته بود و در حالی که مشغول پخت نان بود با عصبانیت سمت علی رفت؛ ترس سراسر وجود علی را احاطه کرده بود. لباسهای زمستانی علی را از تنش در میاورد که گفت:
- خاک بر سرت با این درس خوندنت. یکم از خواهرت زهرا یاد بگیر. اون از بابات که صبح تا شب سر کاره و تا برگرده دلم هزار راه میره اینم از تو که به جای اینکه کمکم کنی همش عذابم میدی.

علی که وزنش هیچ تناسبی با سن و سالش نداشت، لپ های گوشتی اش سرخ شده و موهای فرفری پرپشتش هنوز خیس بود، شهامت گفتن هیچ حرفی نداشت و فقط با آن دو چشم عسلی معصومانه به مادرش نگاه می کرد. هاجر خانم فانوس کوچکی که کنار ورودی خانه آویزان بود را برداشت و با گفتن این جملات از خانه خارج شد:
- سر و صدا نکنیا. نیم ساعت دیگه چکمه هاتو پات کن برو خونه ی کبری خانم اینا وبگو مامانم گفت سبزی ها رو بده. زودم بیا بشین پای درس و مشقت.
علی در راه به مسجد روستایشان رفت. نور سبز رنگ ملایم، عطر گل محمدی و تسبیح های آویزان کنار صحن فضای آرام بخشی به وجود آورده بود. معصومانه گوشه ای نشست و با همان لحن کودکانه و بی زنگارش در حالی که گاه گاهی سرش را با شرم رو به آسمان می کرد گفت:
- خدا جون میدونم تو هم منو دوس نداری که مامانمو اذیت میکنم. اما خدایا تو که اون بالایی بهتر از مامانم که این پاییینه میدونی من دوسندارم مامانمو اذیت کنم. خدایا؟ تو یه کاری کن من امتحانمو قبوول بشم منم این سه تا بوقلمونمون رو روز عاشورا نذر امام حسین میکنم. باشه خدا؟
تمام چکمه های کودکانه اش گلی شده بود. به خانه رسید و آرام درب کوچک چوبی حیاط را باز کرد و در حالی که زیر لب آواز می خواند با تکه چوبی گل های زیر چکمه اش را پاک می کرد. ناگهان شنید: ” علی؟ علی تویی اومدی؟ بدو بیا بشین سر درس و مشقت انقدر منو زجر نده ”
سریع به خانه رفت و مشغول درس خواندن شد.هاجر خانم دستانش می رقصید و با میله هایی نازک بافتنی میبافت که گفت:
- علی وای به حالت… فقط وای بحالت فردا هم امتحانتو قبول نشی اونوقت من میدونم و تو…
- علی سر به زیر داشت و در حالی که نگاهش روی کاغذ زیر دستش خیره مانده بود که نوشته شده بود : ” مامان خوبم ممنون که نگران منی. امروز فهمیدم محمد مادر نداره. تو فقط باش… شب تا صبح ، صبح تا شب کتکم بزن دعوام کن…اما مامان تو فقط باش. باشه؟”
سرش را بالا آورد و با شعف و شوری وصف ناشدنی با برقی که در چشمانش موج میزد گفت :
- مامانی امروز نذر کردم اگه امتحان ریاضیمو قبول بشم این سه تا بوقلمونومن رو عاشورا نذر کنم. باشه مامانی؟
اکبر آقا مردی که چشمان گود افتاده و ریش های نا مرتب و موهای ژولیده اش بیانگر خستگی و بی حوصلگی با چشمانی نیمه باز گفت:
- علی جان چرت نگو بابا، وقته خوابته بگیر بخواب، هرچی بخونی فایده نداره از اولشم میدونستم تو هیچی نمیشی.
علی که از شرم صورتش سرخ شده بود دفتر و کتاب نیمه بازش را برداشت و به اتاقی که شبیه انبار کوچکی بود رفت. تا دیر وقت درس خواند و با سرکوفت هایی که خورده بود اما باز هم انگیزه ها و امیدهایش را از دست نداد. چشمانش سنگین شده بودند که صدای آرامی شنید: ” آره من میدونم این فردا قبول نمیشه. زهرا آزمایشش مونده، تا عاشورا صبر میکنیم اگر این امتحانشو قبول شد که بوقلمونو قربونی میکنیم. ولی اگه قبول نشد بوقلمونا رو میفروشیم و با پولش زهرا رو میبریم دکتر”
علی حال بدی داشت. نمیدانست که زهرا هنوز آزمایش نداده و خوب نشده است. همیشه شاهد این تبعیض و این سرکوفت ها بود اما روح وسیعی داشت. زهرا سوگولی بود و او فقط یک پسر به درد نخور و پر خورد و خوراک.
صفحه آخر دفترش را باز کرد و نوشت : ” مامان بابای عزیزم منم اجی زهرا رو خیلی دوسدارم. خوب شدنه زهرا مهمتره…”
سر جلسه امتحان بود. سوال ها برایش آسانتر از تصوراتش بود. چند سوال را جواب دادا و به بارم بندی ها نگاه کرد. تا اینجا ۹ نمره نوشته بود و فقط یک نمره می خواست تا قبول شود و بر خلاف سرکوفت ها و…قبول شود. چند روزی گذشت. چیزی به عاشورا نمانده بود. صداهایی که شبیه فریاد بود همچون پتکی به سنگینی یک دنیا به سرش کوبیده می شد : ” خاک تو سرت کنن. بخاطر ۱ نمره ریاضی رو قبول نشدی؟ ۹ شدی ؟ فایده نداره تو آدم بشو نیستی. دیدی گفتم خانم؟ دیدی گفتم این نره مدرسه بهتره؟ همین فردا میرم مدرسه و پروندشو میگیرم…”
چقدر خفقان بود هوای آنجا. او بزرگ شده بود. بزرگتر از پسری که مقابل پدر و مادرش ایستاده بود. او معنای اشک های شبانه مادرش را از بی پولی می فهمید. او بزرگ شده بود و در حالی که هنوز سنگینی دستان پدرش را روی صورتش حس می مکرد خیلی خوب معنای پینه های دست پدرش را می فهمید… وعلی بزرگ شده بود. حتی بزرگتر از پدر و مادرش.

تقاص

دل عاشق منو می سوزونی و به اشکام میخندی

چرا منه ساده فکر می کردم که به عشقت پا بندی

رو کارات چشمامو میبندم

تو رو من چشم می بندی

بگو مگه دلت پیش کی گیره

بگو واسه کی میمیری

بگو از من تو انتقام ، چی رو داری میگیری

چی شده که تو از من و عشقم داری فاصله میگیری

آه تو که یه روز عشق منی و

یه روز عشق یکی دیگه

خدا اشکام و دید یه روزی

خودش تقاص کاراتو میده

پشیمون میشی یه روزی که دیره،تو قلبم یکی جاتو می گیره




دانلود: حمید عسگری - تقاص

چطوری مثل یک مرد عذرخواهی کنیم ؟

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

"معذرت می‌خوام." دو کلمه بسیار ساده که در عین حال به زبان آوردنشان بسیار سخت است. خیلی وقت‌ها در اتفاقات ساده روزمره مثل وقتی در خیابان با غریبه‌ای برخورد می‌کنیم، یا وقتی به فروشنده پول اشتباهی می‌دهیم، خیلی ساده این کلمات را به زبان می‌آوریم. اما در اتفاقات مهم و برای آنهایی که برایمان خیلی مهم هستند، گفتن آن برایمان سخت می‌شود. ناتوانی در عذرخواهی ممکن است به همه روابطمان صدمه بزند، چه روابط کاری و چه شخصی. اینکه یاد بگیریم چطور به درستی عذرخواهی کنیم، قدمی مهم در عاقل شدنمان است. ...

ادامه نوشته

گفتنی هایی در مورد افسانه تاریخی ولنتاین

به بهانه جوگیری بعضی ها بر سر رسم بعضی های دیگر!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

روز ۱۴ فوریه برای بسیاری زوج‌های عاشق در سراسر جهان فرصتی برای ابراز عشق به یکدیگر است. آنها با دادن هدیه یا گل می‌کوشند تا به عشق خود رنگ و جلای بیشتری ببخشند. هرچند روز ولنتاین قدیس، روز ولنتاین، یا جشن ولنتاین در بسیاری از کشورهای جهان گرامی داشته می شود در حالی که در اکثر این کشورها، روز ولنتاین تعطیل نیست. روز ولنتاین به عنوان گرامی داشتِ مذهبی یکی از قدیسان صدر مسیحیت به نام ولنتاینوس آغاز شد. داستان های شهادت متفاوتی درباره ولنتاین های متفاوت در طول تاریخ روایت شده است. داستان مشهور ولنتاین قدیس چنین است که این کشیش مسیحی در رم باستان برای سربازان مراسم ازدواج برگزار می کرد.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

طبق دستور امپراطور کلادیوس دوم ازدواج برای سربازان در امپراتوری روم ممنوع شده بود. زیرا امپراتور معتقد بود مردان مجرد، جنگجویان بهتری هستند. از دیگر اتهامات ولنتاینوس تلاش برای آزادی زندانیان مسیحی از زندان بود. تا اینکه به علت این فعالیت ها به زندان افتاد. براساس این افسانه، ولنتاین قدیس دختر کور زندانبانش را شفا داده است.و در روز اعدامش در وداع نامه ای که برای این دختر نوشته بود “ولنتاین تو” امضاء کرده بود. ...

ادامه نوشته

با این زن ازدواج نکنید

خانم ولف هم اکنون در جستجوی بیست و چهارمین عشق خودش است!!!

خانم ولف که ۶۸ سال سن دارد ، توانسته نامش را در کتاب گینس به ثبت برساند . او تا کنون بیست و سه بار ازدواج کرده و اکنون نیز در جستجوی مورد دیگری برای بیست و چهارمین بار است .

او می گوید که به ازدواج اعتیاد پیدا کرده است .اولین ازدواج او در سن ۱۶ سالگی ، در سال ۱۹۵۷ ، با یک مرد ۳۱ ساله به نام جرج اسکات بود که این زندگی مشترک، ۷ سال طول کشید . لیندا می گوید که این مدت، طولانی ترین و شادترین ازدواج او بود.





او در سالهای بعد ، با یک مجرم یک چشم ، لوله کش ، موسیقیدان ، واعظ و … ازدواج کرد . دوتا از شوهرهایش، بد از آب در آمدند و دوتایشان هم بی خانمان و آواره بودند . خانم ولف ، فقط سه بار با یک مرد هندی به نام « جک جورلی » ازدواج کرد .

او هم اکنون مادر هفت فرزند و نامادری تعداد بیشتری فرزند نیز هست . آخرین ازدواج او که سر و صدای زیادی نیز به راه انداخت ، با مردی به نام « گلین ولف » بود . این مرد برای بیست و نهمین بار ازدواج می کرد و عنوان مردی که بیشترین ازدواج در جهان را دارد ، به خود اختصاص داده بود . این آقا ، یک سال بعد و در سن ۸۸ سالگی درگذشت . هم اکنون خانم ولف در جستجوی بیست و چهارمین عشق خودش است .

مهریه عجیب یک زن والیبالیست




مرد جوان با شنیدن شماره پرونده‌اش داخل شعبه ۲۶۸ دادگاه خانواده شد و مقابل قاضی دادگاه نشست. قاضی پس از مطالعه پرونده نیم نگاهی به وی انداخت و گفت به خاطر ورزش کردن می‌خواهی از همسرت جدا شوی؟!
مرد جوان که چشم به کاشی‌های کف اتاق دوخته بود به قاضی کفت: بله ولی اگر اجازه بدهید علت را کامل توضیح دهم. سپس گفت: من ۱۰ سال است که فروشندهٔ لوازم ورزشی اورجینال هستم. درست ۴ سال قبل دختر جوانی وارد فروشگاه شد و به دنبال توپ والیبال خاصی می‌گشت، پس از کمی گپ و گفت به وی قول دادم تا توپ مورد نیازش را از بهترین نمایندگی تهیه کنم بنابراین تلفن مغازه را به او دادم تا چند روز بعد نتیجه را پیگیری کند. سه روز بعد با فروشگاه تماس گرفت و من که توپ مورد نیاز وی را تهیه کرده بود به او اطلاع دادم و قرار شد تا برای گرفتن توپ به مغازه مراجعه کند.
مرد جوان ادامه داد: من که احساس خاصی نسبت به او پیدا کرده بود بی‌صبرانه مشتاق دیدن دوباره او بودم. ۳ روز از تماس گذشته بود که او برای گرفتن توپ والیبال به فروشگاه مراجعه کرد، من که از دیدن او بسیار خوشحال شده بود به هر شکل ممکن سر صحبت را با او باز کردم و تلفن تماسم را به دادم تا بیشتر با هم آشنا شویم. چند روز بعد با من تماس گرفت. آنجا بود که متوجه شدم اسمش فریباست و ۲۰ سال سن دارد و به والیبال را به صورت حرفه‌ای بازی می‌کند.
یکسالی از آشناییمان می‌گذشت که من به وی پیشنهاد ازدواج دادم. و خیلی زود و با موافقت خانواده‌هایمان به خواستگاری فریبا رفتم. همسرم که علاقه شدیدی به ورزش والیبال داشت مهریه‌اش را برابر سال میلادی تولدش توپ والیبال انتخاب کرد. خانواده‌ها به شدت از شنیدن پیشنهاد وی شوکه شدند اما من که میزان علاقه همسرم به این ورزش را می‌دانستم، و خرید همین توپ ورزشی دلیل آشناییمان بود با پیشنهاد وی موافقت کردم بنابراین با برگزاری یک مراسم ازدواج زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. روزهای اول زندگی گرم و خوبی داشتیم تا اینکه کم کم همه چیز تغییر کرد و همسرم دیگر علاقه‌ای به زندگی نشان نمی‌داد و مدام در حال تمرین در باشگاه و مسابقه بود. هر بار هم به او اعتراض می‌کردم با برخورد تندی به من می‌گفت که به هیچ شکلی حاضر به ترک ورزشش نیست و من مجبور به تحمل کردن اوضاع بودم.
مرد جوان ادامه داد: ۳ سال از ازدواجمان می‌گذرد و من جای خالی یک بچه را در زندگیمان کاملا احساس می‌کنم به همین دلیل همسرم را برای بچه دار شدن تحت فشار گذاشتم به او گفتم در صورت مخالفت با این موضوع از وی جدا خواهم شد. اما فریبا که به دلیل به هم خوردن ظاهر بدنی‌اش و به تعویق افتادن ورزشش به شدت با این موضوع مخالف است برای ساکت کردن من به دادگاه رفته و مهریه‌اش را که معادل ۳۷۶ میلیون تومان است به اجرا گذاشته است. من که دیگر از این شرایط و بی‌توجهی همسرم به ستوه آمده‌ام تصمیم گرفتم تا با پرداخت مهریه همسرم از وی جدا شوم
قاضی پس از شنیدن اظهارات مرد جوان به دلیل عدم حضور همسرش تصمیم گیری را به وقت دیگری موکول کرد تا با شنیدن صحبت‌های همسر وی رای نهایی را صادر کند.

ساقی




سلام من بــــــــه تو یــــــــار قدیمــــی ،منم همــــون هـــــوادار قدیمــــــی


هنـــــــوز همـــــون خرابـــــــــاتی و مستم ،ولـی بــــی تو سبوی می شکستم


همه تشنه لبیم ســـــــــــــــاقی کجایـــــی؟ گرفتـــار شبیم ساقی کجــــــــــــــایی؟


اگه سبــــــــــو شکست،عمـــــر تو باقـــی که اعتبار می،تویی تو ســــــــــــــــــــــــاقی!


اگه میکده امروز شده خونـــــــــــه تزویــر،تو محراب دل ما،تویــــــی تو مرشد و پیــــــــــــر!


همه به جرم مستی،سر دار ملامت،میمیریم و میخونیــــــــــم:سر ساقـــــــــی سلامت


یه روزی گلـــــــه کردم من از عالم مستیتو هم به دل گرفتی دل ما رو شکستــــــــی


من از مستی نوشتم،ولی قلب تو رنجید،تو قهر کردی و قهرت مصیبت شد و بارید


پشیمونـــــم و خستـــــــــــم، اگـــــــــــــــــه عهدی شکستــــــــــــــــــم


آخــــــــــــه مست تو هستم ،اگـــــــه مجرم و مستـــــــــم


همـــــــــــه به جرم مستی ســـر دار ملامت


میمیریم و میخونیم:سر ساقی سلامت


میگن مستی گناهه


بــــه انگشت ملامت


بــاید مستا رو حد زد


بــــــــه شلاق ندامت


سبوی ما شکستــه،


در میکده بستـــــــــه


امید همــه مــــــــــــا


به همت تو بستــــــه


به همت تو ســــاقی،


تو کـــه گره گشــــــــایـــــــــی


تو که ذات وفایی همیشه یار مـــایی


همه بـــــــه جرم مستی،ســــر دار ملامت


میمیریم و میخونیمسر ســــــــاقی سلامت




نماز عشق



نماز مغربو امشب به نام عشق بر پا کن
.....الـلّـه اکــبــر.....الـلّـه اکــبــر.....

نماز مغربو امشب به نام عشق بر پا کن
واسـم از درگه حـق مهربونـيـتـو تمنا کن

بخواه عشقو از اون قادر که هر ناگـفـته مي دونه
که هر ناخونده مي خونه

هوا اونه صدا اونه خداي عاشقا اونه




از امشب تا نماز مغرب هر شب
کـــنـــارم بــاش و يـــارم بــاش
و با من با من عاشـق مـدارا کـن

بـگـو يـا رب منو رسـواي رسوا کن
تو قلبم آتش افروزان کن غوغا کن

هوا اونه صدا اونه خداي عاشقا اونه

اگه عشق مني...


اگه عشق مني امشب نمازو هم صدا با قلب من...
امشب نمازو هم صدا با قلب من ذکر خدايا کن

الــهــي هوا اونه صدا اونه خداي عاشقا اونه
هوا اونه صدا اونه خداي عاشقا اونه



دانلود: moien - namaz

همه اورا دوست دارند

داستین کارتر (Dustin Carter) پسری بود که بدلیل یک بیماری خاص خونی دست وپای خود را از دست داد. بدون داشتن دست و پا امید به زندگیش را از دست داد.
تا اینکه به کشتی گیری روی آورد و به آن علاقه نشان داد. او تصمیم خودرا گرفت و سخت تمرین کیرد و در نهایت نیز به عضوی از تیم کشتیگیران اوهایوتبدیل گشته است.



عكس هاي بيشتر در ادامه ...

ادامه نوشته

میدونی نفسهام فقط واسه ی تو میره



من میخوام که باشی تو میخوای نباشم

دوست دارم میدونی نذار بی وفا شم

من عاشقت میمونم با تموم جونم

تا تو کنارم هستی مثه تو دیوونم



هر کی هرچی میگه ، تو میگی حسوده

میدونی که حرفای تو منطقی نبوده

دست رو دست بذاری عشقمون پریده

تو این روزا دل من ، بدجوری بریده

بیا تا دوباره دستاتو بگیرم، هنوزم عاشقونه من برات میمیرم

بیا تا دوباره دستاتو بگیرم، هنوزم عاشقونه آره برات میمیرم

ای وای ای وای دلم به دلت اسیره

میدونی نفسهام فقط واسه ی تو میره



گوش بده به حرفام تو فقط یه لحظه

چیکار کنم که قلبت واسه من بلرزه

شک نکنی به قلبم با یه دنیا احساس

اونی که رو به روته نباشی خیلی تنهاست

چشمامو می بندم تو چشاتو وا کن

دوباره عاشقونه اسممو صدا کن

من هواتو دارم تا که دنیا دنیاست

هوامو داشته باشی تموم دنیا با ماست



دانلود: farzad farzin - ey vay