دستامُ دریاب

دانلود





دکلمه و ترانه‌سرا: یغما گلرویی
آهنگساز و تنظیم‌کننده: بابک زرین
خواننده: امیر فاتحی

دستامُ دریاب ! شب بی‌تو سرده
آیینه کوره ! سبزینه زرده
دستامُ دریاب ! کوچه سیاهه
دور از تو تلخم ! دستات پناهه

من با تو نبضِ باغُ گرفتم
با تو به فتحِ فواره رفتم
زخمِ درختُ مرهم کشیدم
رو برگِ تشنه شبنم کشیدم
تنها شُدم با این بغضِ مُمتد
دستای خسته‌م دردُ وَرَق زد
بارون شُدم رو هر خاکِ تب‌دار
پیچک شُدم تا بالای دیوار

دستامُ دریاب ! شب بی‌تو سرده
آیینه کوره ! سبزینه زرده
دستامُ دریاب ! کوچه سیاهه
دور از تو تلخم ! دستات پناهه

بی‌تو ترانه خاکستری شد
ستاره اُفتاد ! گُل سَرسَری شُد
دور از نگاهت آینه تَرَک خورد
ایوونِ خونه بی‌قاصدک مُرد

دستامُ دریاب ! شب بی‌تو سرده
آیینه کوره ! سبزینه زرده
دستامُ دریاب ! کوچه سیاهه
دور از تو تلخم ! دستات پناهه

خـــــداوندا ....جملات کوتاه



خدا گوید : تو ای زیباتر از خورشید زیبایم
تو ای والاترین مهمان دنیایم
شروع کن ، یک قدم با توتمام گامهای مانده اش با من


به خدا تا اندازه ی امیدوار باش که جرات گناه کردن پیدا نکنی
و از اون تا اندازه ی بترس که از رحمت اون ناامید نشوی . . .

ادامه نوشته

یاد تو

من عادت به فراموشی ندارم


خواستم یادت را
به غبار فراموشی بسپارم
اما قلبم
عادت ندارد به این کارها !

خاطراتمان
رنگ پاشید بر شعرهایم
وقتی تردید در عشق
جایش را به یقین داد.

این روزها
دگرگونیهای فکریم
محبت را جور دیگری تفسیرمی کند!
مثل یک شاخه گل
که در دستهایی منتظر
دارد می خشکد !

من با چشمانم
نگران بی آبی نیلوفر ها هستم
که در عطش لحظه های فراق
می سوزند.



یادت هست؟
آن روزها مهربانی را
در میان دستهایم گرفته بودم
و تبسم
بر لب هایم شکفته می شد...

امروز
احساسم همچنان بکر مانده
صاف و زلال
مثل آب یک چشمه
که سنگهای سخت و خاکستری نامهربانی را
در اعماق قلبش
دارد تحمل می کند...

مسافر انتظارها

بی تردید تو خواهی آمد



برای استقبالت
کدام جاده مهیا شده
تا قدم های مبارکت
در لمس, زمین
خاک آلوده نشود ؟
می دانم که آدمها
همچنان در بی خیالیهای خود
غرق شده اند
و یادشان رفته
مسافری در راه است ...
اما تو بی تردید
در یک روز
خواهی آمد از انتهای سحر
تا طلوع صبح ...
این خبر
در هیچ روزنامه ای
چاپ نخواهد شد
تنها جبرائیل از آسمان با ندایی
به تو
اشاره خواهدکرد...




قدم بگذار بر زمین تشنه و بی تاب تا گلباران شود جای پایت.

ماجرای پیرمرد و پادشاه

ماجرای پیرمرد و پادشاه




هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد .


در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت : مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی میبری؟! هر کسی را بهر کاری ساخته اند.


گاری برای بار بردن و سلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن !!!


پیرمرد خند ه ای کرد و گفت : اعلی حضرت، اینگونه هم که فکر میکنی فرمان در دست تو نیست . به آن طرف جاده نگاه کن. چه میبینی؟!


پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است .


پیرمرد: میدانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است و فقرش از من بیشتراست؟!


پادشاه: باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد ...


پیرمرد : اعلی حضرت آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است .او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار میداد چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد .


بارسنگین هیزم، باصدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک میشود .


آنچه به من فرمان میراند خنده ی کودکان است و آنچه تو فرمان میرانی گریه ی کودکان است...!


دوستان گلم تا توانی دلی بدست آر
دل شکستن هنر نمی باشد

جملاتـی آمـوزنده از دکتـر ویـن دایـر

جملاتـی آمـوزنده از دکتـر ویـن دایـر

( تقدیم به همه آنهایی که دوستشان داریم )

دنیا مانند پژواك اعمال و خواستهای ماست. اگر به جهان بگویی: "سهم منو بده..." دنیا مانند پژواكی كه از كوه برمی گردد، به تو خواهد گفت: "سهم منو بده..." و تو در كشمكش با دنیا
دچار جنگ اعصاب می شوی. اما اگر به دنیا بگویی: "چه خدمتی برایتان انجام دهم؟..."
دنیا هم بتو خواهد گفت: "چه خدمتی برایتان انجام دهم؟..."

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

هر كس به دیگری زیانی برساند و یا ضربه ای به كسی بزند، بیشترین زیان را خود از آن خود
خواهد دید، چرا كه هركس در دادگاه عدل الهی در برابر اعمال ناروای خودش مسؤول است.

ادامه نوشته

احساس و افکار زنان ... زنها گاه فرشته اند و گاه یار شیطان



زنها موجودات عجیبی هستند...
گاه مهربانند و گاه غیر قابل تحمل
گاهی فکر می کنید فرشته ای هستند بدون بال که از آسمان نازل شده اند
و گاه شیطانی در لباس و هیئت یک زن...

در بله گفتن هایشان شک کنید زیرا معلوم نیست از ته دل باشد .
ازدواج برایشان رویایی است که بعدها به یک امر عادی تبدیل می شود.

جواهر و طلا جادویشان می کند و آن وقت است که با داشتن آنها با شما مهربان می شوند.
آرایش را بسیار دوست دارند زیرا از نظر اسلام جهاد زن رسیدگی به زیبائیش است.
زنی که دستهای لطیف دارد نشان کم کاریش در امور خانه است و زنی که زیبایی دستهایش را با کار از دست داده بوسه زدن بر آن ترجیح دارد تا بر دستهای زیبا...

برای فرزندش عاشقانه هر کاری که باشد می کند
و اغلب برای مردش کم می گذارد از محبت ...
زنها را تا ابد نمی توان شناخت .

زن شانه هایی می خواهد قوی تا گاه بر آنها تکیه زند و اشکهایش را نثارشان کند . آن وقت کمی آرام می گیرد .
زبان زن دو برابر مرد به سخن می آید آن قدر که مرد را گاه کلافه می کند.
اما سکوتش هم حرفها دارد که نمی توان دریافت در دلش چه می گذرد.
با زن فقط می شود مشورت کرد اما تصمیم نهایی با مرد است.


در آخر...جایگاه زن در بهشت تنها بخاطر مادر بودنش است نه هیچ چیز دیگر ...

ما و مردم چین .... طنز ی جدی در مورد اوضاع ما و اجناس چینی




روزی تمامی اندوهم را در حریر اشکهایم خواهم پیچید و به سوی پکن روانه خواهم کرد .

جدّ بزرگوارم ، نیستی تا ببینی چه می کشم از بی مهری ایام و چشم بادامی های
شرق دور! اینجا بازاری شده پر از کالای چین و یه گمانم کم کم حس می کنم چشمانم
در حال تنگ شدن و قد و قواره ام در حال آب رفتن است.
زبانم دارد لهجۀ چینی می گیرد و حرف ( چ ) مثل َبختک افتاده بر سر زبانم .دیروز در
دکان مشهدی باقر ، سوپر مارکتی محلّه ،حرف از ماست کیسه ای چین بود و شیر
پر چرب گاوهای پکنی.

آدمی وطن پرست، روزی از راه دلسوزی به من گفت : کالای چینی را نخرید و تحریم
کنید . بنده هم گفتم به روی چشم.
دیروز برای خریدن کادویی نا قابل رفته بودم به یک لوکس فروشی . به هر چه دست
زدم فروشنده گفت چینی است . آخر ُکفری شدم و گفتم در اینجا چه چیزی چینی
نیست؟ که طرف نیشش تا بنا گوش باز شد و گفت : فقط من و جنابعالی ..
دیدم حرف حساب می زند . مانده بودم سر گردان و معطل و خانم بنده از داخل ماشین
دائم بوق را به صدا در می آورد که عجله کنم .منهم به ناچار یک عدد مجسمه بودا
خریدم و از دکان زدم بیرون .
در منزل همشیره وقتی دانستند هدیۀ ما خارجی است
باز نکرده چنان ذوق زده شدند که نزدیک بود از شدت فشار وارده بر جعبه کادو ،
مجسمه خرد و خاکشیر شود.

داشتم توی خیابان از بیکار ی، پشت ویترین مغازه ای َسرک می کشیدم . پر بود
از انواع و اقسام تلفن با سیم و بی سیم . آن طرف تر مردی نشسته بود و کفشی را
واکس می زد. بوی واکس، مجدد مرا به یاد چین و کفشهای یک بار مصرف آنها انداخت.
اینجا بود که افکارم مرا ُبردکنار در خانۀ جدّ مرحو مم و کفشهای مشکی اشان که
سالها دوام داشت و ما بچه ها با دیدن آنها پشت در هر خانه ای می فهمیدیم که
ایشان آنجا تشریف دارند ...



مدتهاست خواب و خوراک از من گرفته شده . توی رویاهایم می بینم که دارم در
خیابانهای شانکهای قدم می زنم در حالیکه دست یک پسر بچۀ چینی را گرفته ام و
کنارم یک زن چینی در حال صحبت با یک گوشی است و سفارش ساندویج مار ماهی
وسس خزۀ دریایی را می دهد . البته در همین مواقع ناگهان صدای خانم بنده هم به
گوش می رسد که می گوید : چقدر می خوابی پاشو . باید نان بخری برای صبحانه.

همه جا بوی چین گرفته . ولله من هوای وطنم رو یادم رفته چه بویی می داد. به گمانم
چند وقت دیگه هوا را هم باید از چین وارد کرد . انواع و اقسام .بدون سرب ..با سرب .
هوای بارانی. هوای یک بار تنفس..
هوای عطری و هوای عاشقی....هوای مساعد و نا مساعد و.....

الان هم از طریق یک لپ تاپ مارک معروف دنیا اما سفارش شده و ساخت دست مبارک
چینی هاست که با آن دارم کلمات را ردیف می کنم تا به ُخورد خوانندگان بدهم.

پی نوشت: حرف بسیار است و سرزمین چین مردمانی دارد بسیار کوشا و صبور و کاری و کم خرج و کم خواب و کم خوراک وووووو کاش ما هم لا اقل کمی از آن کم ها را داشتیم تا آنها این طور بازار ما را قبضه نمی کردند. نظر شما چیست؟ در این میان ،مقصّر چه کسی است ؟ اگر خواستید جواب دهید وگرنه خودتان می دانید و چینی ها....

عکس و احساس


نیازم، نه دیگر آغوشت است، نه دستانت، نه لبانت،


نه گیس سیاه، نه چشم خمارت...


با یك فنجان سكوت تلخ،


فرو می برم حماقتم را كه دوستت داشتم



یکی بود

آن ‌یکی‌ هم، بود

قسمت نبود!


- مصدق پارسا -



ﭼـﻘـﺪﺭ ﺧـﻮﺑـﻪ . . .

ﯾـﮑـﯽ ﺑـﺎﺷـﻪ ﯾـﮑـﯽ ﺑـﺎﺷـﻪ ﮐـﻪ ﺑـﻐـﻠـﺖ ﮐـﻨـﻪ . . .

ﺳـﺮﺗـﻮ ﺑـﺰﺍﺭﯼ ﺭﻭﯼ ﺳـﯿـﻨـﺶ ﺁﺭﻭﻣـﺖ ﮐـﻨـﻪ . . .

ﺣـُﺮﻡ ﻧـﻔـﺲ ﻫـﺎﺵ ﺗـﻨـﺖ ُ ﺩﺍﻍ ﮐـﻨـﻪ . . .

ﻋـﻄـﺮ ﺩﺳـﺘـﺎﺵ ﻣـﻮﻫـﺎﺗـﻮ ﻧـﻮﺍﺯﺵ ﮐـﻨـﻪ . . .

ﭼـﻘـﺪﺭ ﺧـﻮﺑـﻪ . . .

ﭼـﻘـﺪﺭ ﺧـﻮﺑـﻪ ﮐـﻪ ﺁﺭﻭﻡ ﺩﻡ ﮔـﻮﺷـﺖ ﺑـﮕـﻪ...

ﻏـﺼـﻪ ﻧـﺨـﻮﺭﯼ ﻫـﺎ . . .

ﻣﻦ ﮐــ ـــﻨـــ ـــﺍﺭﺗـــــــ ـــــــــﻢ...



دلتنگم … همین ! و این نیاز به هیچ زبان شاعرانه ای ندارد …



سختـــه به جایی برسی که دیگه نه هیچ اومدنی آرومت کنه ، نه هیچ رفتنی نابودت ...



در زندگی همیشه به دنبال شادی باش

چرا که غمها خودشان تو را پیدا می کنند ...



برایت مینویسم دوستت دارم نگو که تکراریست شاید روزی رسد که هرگز تکرار نشود!




من

كاناپه‌ای پوسیده

در باران ...

تو

سربازی دورافتاده

با گلوله‌ای در پهلو ...

چقدر دیر

همدیگر را پیدا كردیم ...



بعضی وقتا در اوج خوشحالی احساس خلاء شادی داریم و گاهی در منتهای غمگینی احساس خوشبختی .


و گاهی هم یه حس عجیب ، انگار همه چی روال عادی رو طی میکنه ، بجا می خندیم ، بجا حرف میزنیم ، بجا

درس میخونیم و بجا زندگی میکنیم ، اما ته دلمون یه چیزیه ، یه چیزی ،.... که ظاهرا بهش میگن دلتنگی.


خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا... تلفنی به آسمان



الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا

باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم

میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟

نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .

مگه ما باهم دوست نیستیم؟

پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:

آدم ،محبوب ترین مخلوق من..

چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخند برلب داشت برای همیشه به خواب فرو رفت

گاهي ليوان را زمين بگذار!


استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند:

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت:
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد..
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.
اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری
زندگی همین است!