من عادت به فراموشی ندارم


خواستم یادت را
به غبار فراموشی بسپارم
اما قلبم
عادت ندارد به این کارها !

خاطراتمان
رنگ پاشید بر شعرهایم
وقتی تردید در عشق
جایش را به یقین داد.

این روزها
دگرگونیهای فکریم
محبت را جور دیگری تفسیرمی کند!
مثل یک شاخه گل
که در دستهایی منتظر
دارد می خشکد !

من با چشمانم
نگران بی آبی نیلوفر ها هستم
که در عطش لحظه های فراق
می سوزند.



یادت هست؟
آن روزها مهربانی را
در میان دستهایم گرفته بودم
و تبسم
بر لب هایم شکفته می شد...

امروز
احساسم همچنان بکر مانده
صاف و زلال
مثل آب یک چشمه
که سنگهای سخت و خاکستری نامهربانی را
در اعماق قلبش
دارد تحمل می کند...