یاد تو
من عادت به فراموشی ندارم

خواستم یادت را
به غبار فراموشی بسپارم
اما قلبم
عادت ندارد به این کارها !
خاطراتمان
رنگ پاشید بر شعرهایم
وقتی تردید در عشق
جایش را به یقین داد.
این روزها
دگرگونیهای فکریم
محبت را جور دیگری تفسیرمی کند!
مثل یک شاخه گل
که در دستهایی منتظر
دارد می خشکد !
من با چشمانم
نگران بی آبی نیلوفر ها هستم
که در عطش لحظه های فراق
می سوزند.
به غبار فراموشی بسپارم
اما قلبم
عادت ندارد به این کارها !
خاطراتمان
رنگ پاشید بر شعرهایم
وقتی تردید در عشق
جایش را به یقین داد.
این روزها
دگرگونیهای فکریم
محبت را جور دیگری تفسیرمی کند!
مثل یک شاخه گل
که در دستهایی منتظر
دارد می خشکد !
من با چشمانم
نگران بی آبی نیلوفر ها هستم
که در عطش لحظه های فراق
می سوزند.

یادت هست؟
آن روزها مهربانی را
در میان دستهایم گرفته بودم
و تبسم
بر لب هایم شکفته می شد...
امروز
احساسم همچنان بکر مانده
صاف و زلال
مثل آب یک چشمه
که سنگهای سخت و خاکستری نامهربانی را
در اعماق قلبش
دارد تحمل می کند...
آن روزها مهربانی را
در میان دستهایم گرفته بودم
و تبسم
بر لب هایم شکفته می شد...
امروز
احساسم همچنان بکر مانده
صاف و زلال
مثل آب یک چشمه
که سنگهای سخت و خاکستری نامهربانی را
در اعماق قلبش
دارد تحمل می کند...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۱۹ ق.ظ توسط علي (عتيقه)
|
سلام به تک تک رهگذراي خوش قلب و مهربوني که به قلب کوچيکه من سرميزنيد.من دوست دارم همه ي انسان ها را در لذايذ خود شريك كنم.بنابراين تصميم گرفتم هر چيزي كه خوندم و از اون لذت گرفتم اون رو در اختيار همه قرار بدم.شايد خيلي از شماها اتفاقي وارد دنيـاي من شديد ولي به همتون خوش آمد ميگم. خوشحال ميشم شما هم به دنياي من پا بذاريدو با کمک هم آرامش و بهم هديه کنيم آرامشي که تنها تو وجود مقدس يکي معني ميشه ...خدا که عشق مطلق است ...اينجا پشت اين صفحات دل من يه دنيا حرف واسه شنيدنه ... حرفاييکه فقط کافيه يه لحظه بهشون فکرکنيد فقط يه لحظه... هميشه نگاهت به آن بالا باشد تا دلت از کارها و آدم هاي اين پايين نشکند!!!