«فرزاد جمشیدی» از تلویزیون خداحافظی کرد

به گزارش خبرگزاری فارس، فرزاد جمشیدی که در کارنامه خود ۲۰ سال همکاری با سازمان صداوسیما را دارد، با انتشار نامهای برای همیشه از کار اجرا خداحافظی کرد.
نامه فرزاد جمشیدی را در ادامه میخوانید:

به گزارش خبرگزاری فارس، فرزاد جمشیدی که در کارنامه خود ۲۰ سال همکاری با سازمان صداوسیما را دارد، با انتشار نامهای برای همیشه از کار اجرا خداحافظی کرد.
نامه فرزاد جمشیدی را در ادامه میخوانید:




1. برای
همدیگر وقت صرف می کنیم.
۲. به
همه می گویم که دوستش دارم.
۳.
برای قدردانی از محبت هایش، نامهٔ عاشقانه ای برایش می نویسم.
۴. در
جمع از او تعریف می کنم.
۵.
وقتی غمگین است سعی می کنم ناراحتی اش را بفهمم و او را درک کنم.
۶.
همیشه در اتفاقات خوب و مهم زندگی او را سهیم می کنم قبل از این که
دیگران چیزی بدانند.
۷. در
همه مراحل زندگی باهم برنامه ریزی می کنیم.
۸.
همواره مراقبش هستم و به نیازهایش توجه خاصی نشان می دهم.
۹.
آرامش را در همه حال حفظ می کنم.
۱۰. باورهایم را نسبت به او همواره
حفظ می کنم.
۱۱. پس
از به پایان رسیدن روزهای پرتحرک، شب ها همه چیز را برایش تعریف می
کنم.
۱۲.
اولین کسی هستم که تولدش را تبریک می گویم.
۱۳. به
کارهایی که برایم انجام می دهد توجه می کنم و قدردان محبت های او
هستم.
۱۴.
ازدواجمان را از موهبت های الهی می دانم.
۱۵.
برای سلامتی اش صدقه می دهم.
۱۶. در
یک مکان یادداشتی محبت آمیز برایش پنهان می کنم و او را راهنمایی
می کنم تا پیدایش کند.
۱۷. در
همه لحظات زندگی با گذشت رفتار می کنم.
۱۸.
سعی می کنم که همیشه سرزنده و شوخ طبع باشم.
۱۹.
کارهایی که نشان دهندهٔ محبتم نسبت به اوست برایش انجام می دهم.
۲۰.
هرگاه از او خیلی عصبانی هستم به نکات مثبتش هم فکر می کنم.
۲۱.
اگر احساس کنم از وسایل شخصی اش چیزی کم دارد ولی خودش نمی خرد،
حتماً برایش تهیه می کنم.
۲۲.
همه هدایایی را که به من داده است، از صمیم قلب دوست دارم.
۲۳.
همیشه دل آرام یکدیگر هستیم.





فهیمه رحیمی نویسنده معروف ایرانی و صاحب سبک در خلق داستانهای عامه پسند در اثر بیماری سرطان درگذشت.




همیشه دوربین عکاسی ام را همراه دارم، به طبیعت که می روم رفتار آدم ها با محیط زندگی شان برایم پر از سوژه است، سال ۸۸ این عکس را نزدیک الیگودرز گرفتم و بیش از همه عکس هایم دوستش دارم.
تصویر دختر بچه ای که خیلی زود وارد بازی بزرگ ترها شده است، مسیر طولانی را آمده بود لب چشمه ای که مشک و دبه پلاستکی و کتری اش را آب کند، خیلی جدی این کار را کرد، اما موقع رد شدن از رودخانه نتوانست تعادلش را حفظ کند و زمین خورد… کمکش کردم بلند شود، شرمگین سرش را پائین انداخت و راهش را گرفت و رفت و من یاد همه دخترهایی افتادم که چه پدرشان مدیر بلند پایه باشد و چه کارگری ساده، می خواهند لای پر قو بخوابند و مشغله ذهنی شان توجه مطلق به احساسات و خواسته های فردی شان است و شاید خبر ندارند که که دختران عشایر و روستایی بسیاری مثل همین دختر در دل طبیعت ایران زندگی می کنند، بدون آنکه هیج وقت کرم مرطوب کننده ای داشته باشند، لباس مُد روز بپوشند یا بخواهند گونه و بینی و لب شان را عمل کنند…
به چشم های معصوم دخترک، کفش های گشاد و بزرگ و لاسیتکی اش، موهای آفتاب سوخته اش، مَشک بزرگی که هم وزن خودش است و دشواری زندگی او دوباره نگاه کنید. قاچ های سیب زندگی گاهی چقدر بد تقسیم می شوند…