چشم های معصوم دخترک
همیشه دوربین عکاسی ام را همراه دارم، به طبیعت که می روم رفتار آدم ها با محیط زندگی شان برایم پر از سوژه است، سال ۸۸ این عکس را نزدیک الیگودرز گرفتم و بیش از همه عکس هایم دوستش دارم.
تصویر دختر بچه ای که خیلی زود وارد بازی بزرگ ترها شده است، مسیر طولانی را آمده بود لب چشمه ای که مشک و دبه پلاستکی و کتری اش را آب کند، خیلی جدی این کار را کرد، اما موقع رد شدن از رودخانه نتوانست تعادلش را حفظ کند و زمین خورد… کمکش کردم بلند شود، شرمگین سرش را پائین انداخت و راهش را گرفت و رفت و من یاد همه دخترهایی افتادم که چه پدرشان مدیر بلند پایه باشد و چه کارگری ساده، می خواهند لای پر قو بخوابند و مشغله ذهنی شان توجه مطلق به احساسات و خواسته های فردی شان است و شاید خبر ندارند که که دختران عشایر و روستایی بسیاری مثل همین دختر در دل طبیعت ایران زندگی می کنند، بدون آنکه هیج وقت کرم مرطوب کننده ای داشته باشند، لباس مُد روز بپوشند یا بخواهند گونه و بینی و لب شان را عمل کنند…
به چشم های معصوم دخترک، کفش های گشاد و بزرگ و لاسیتکی اش، موهای آفتاب سوخته اش، مَشک بزرگی که هم وزن خودش است و دشواری زندگی او دوباره نگاه کنید. قاچ های سیب زندگی گاهی چقدر بد تقسیم می شوند…

سلام به تک تک رهگذراي خوش قلب و مهربوني که به قلب کوچيکه من سرميزنيد.من دوست دارم همه ي انسان ها را در لذايذ خود شريك كنم.بنابراين تصميم گرفتم هر چيزي كه خوندم و از اون لذت گرفتم اون رو در اختيار همه قرار بدم.شايد خيلي از شماها اتفاقي وارد دنيـاي من شديد ولي به همتون خوش آمد ميگم. خوشحال ميشم شما هم به دنياي من پا بذاريدو با کمک هم آرامش و بهم هديه کنيم آرامشي که تنها تو وجود مقدس يکي معني ميشه ...خدا که عشق مطلق است ...اينجا پشت اين صفحات دل من يه دنيا حرف واسه شنيدنه ... حرفاييکه فقط کافيه يه لحظه بهشون فکرکنيد فقط يه لحظه... هميشه نگاهت به آن بالا باشد تا دلت از کارها و آدم هاي اين پايين نشکند!!!