تو آشیانه می کنی در آغوش مردانه ام

و من غرق میشوم در احساس پاک زنانه ات

و اینگونه طلوع می کند خورشید طلایی هر صبح بر دیدگانم...




هنوزهم نمیدانم چه شده

چرا بامن حرف نمیزنی

فقط این را میدانم که دردادگاهت محکوم شده ام به تبعید

ازآغوشت به تنهایی وبازهم تنهایی

شکنجه میکنی مرا ؟





گاهی آنچنان دلتنگت میشوم

که تمام عاشقانه های دنیا نیز

این دل بیقرار را آرام نمیکند

آن لحظه باید فقط توباشی

ومن

خیره شوم در دریای چشمانت

به آتش بکشم تمام آرامشت را

با دستانم زنجیری بسازم برگردنت

وبا بوسه ای بدوزم لبانت را

باشد که دیگر مرا دلتنگ خودت نکنی





تمام شعرهای عاشقانه ام را باید بسوزانم

تا ازحرارتش کمی گرم شوم

میخواهم گرمایش قلبم را به آتش بکشد

شاید جبران سردی دستانت و سردی احساست شود

دارم درکنارت یخ میزنم....





وقتی دستت تو دست عشقته و آروم یه فشار کوچیک به دستت میده …

بی تفاوت ازین فشار رد نشیا

داره باهات حرف میزنه…

میگه دوست داره!

میگه هوات و داره!

میگه حواست به من باشه!

میگه حواسش بهت هس!

میگه تنها نیستیا!

میگه….

تو هم همینجور که دستت تو دستشه

آروم انگشت شصتت و بکش رو انگشتاش…

آره

یه وقتایی بی صدا و بی نگاه حرف بزنین !




بیا و عاشقم باش … ﻣــﯽ ﺷــﻮﺩ ؟

ﻣــﯽ ﺷــﻮﺩ ﺩﻟﯿــﻞ خنده هایم باشید ؟

ﻣــﯽ ﺷــﻮﺩ ﺳــﺮﺍﺳﯿﻤﻪ ﺑـﻪ سراغم بیایی ﺑــﻌﺪ ﺑﮕــﻮﯾــﯽ :

خانم ﻣــﯽ ﺷــﻮﺩ برایتان بمیرم ؟؟

ﻭ من بگویم :

ﺑﺒــﺨﺸﯿـﺪ آقا نمیشود..!

ناامیدی را در چشمانت ببینم …

دستم را به پشت قفل کنم

سرم را کج کنم ، نگاهت کنم و بگویم :

ﺁﺧــﻪ ﺷﻤـــﺂ ﺑـــﺂﯾــﺪ ﺯﻧـــﺪﮔﯽ ﻣــَـﻦ ﺑـــﺂﺷﯿـــﺪ …

ﻣـــﯽ ﺷــﻮﺩ شیطنت هایم را بفهمید ؟؟ !

ﻣـــﯽ ﺷـــﻮﺩ باشی و بیخیال نبودن ها شوی ؟؟ !

ﻣــﯿﺸــﻮﺩ ﻧَﻔـَﺴـَﻢ باشید آقا ؟





در این غروب

ﻫﺮ ﻧﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺑﮕﻮﯾﺪ

ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ

ﺣﺎﻻ

ﺳﻤﻔﻮﻧﯽ ﭘﻨﺠﻢ ﺑﺘﻬﻮﻭﻥ ﺑﺎﺷﺪ

ﯾﺎ ﺯﻧﮓ ﺗﻠﻔﻨﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺻﺪﺍﯼ اوﺳﺖ …





صندلیت را کنار صندلیم بگذار !

همنشینی با تو یعنی “تعطیلی رسمی تمام دردها”





لـج میکنم …

بداخلاق میـــشم!

نه چیزی میبینم،

نه چیزی میشنوم،

نه چیزی میگم!

دست خودم که نیست

تو که نباشی،

زندگی

بـــــــــــــــایــــــــــد

به کامِ من تلخ بشــه ..!