وجودت را به دریا بسپار...آرام و سبک...

بزرگی و جلالش را تنفس کن...نفسی عمیق از عمق جان...

تمامی کاشی های حیاط دلت را به رنگ آبی کن...

آب حوضش را از پاکی و زلالی سرشار...

و ماهی های کوچک و قرمزش را برای مهربانی و دوست داشتن..

بیاموز که نمی توانی برای همیشه در جزر زندگی باقی بمانی...

مد بودنش را نیز تجربه کن...

خاطراتت را چه تلخ و چه شیرین به بادها بسپار..

بگذار بگذری از هر آنچه در دیوار دلت کنده کاری می کند،

و با هر نقشی آواری را روی سرت خراب...

تا باد صدای خش خش برگ های خشک و خزان زده ی پاییز دلت را به صدا در آورد...

که بنوازند نوای ماندن و بودنت را...

هم چون کوهی استوار باش...بگذار بخشنده باشی تا بخشیده شوی...

بگذار تا با هر دست خطی روی پهنه های استوارت یادگاری بنویسند...

تا فرهاد با تیشه اش به جان تو بیافتد،

و با هر ضربه اش نوای عشق را در وجود تو زمزمه کند...

شاید وجود تو تندیسی باشد به یاد عشق شیرینش...

بگذار باران روی شیشه ی غبار گرفته ی خانه ی دلت آواز شادی سر دهد،

تا ببینی لحظه های ناب زندگی را...

تا بوی خاک نم گرفته ی باران،در سرت شوق پرواز را زنده کند...

دلتنگی هایت را بشورد و با خود ببرد...

پا به حیاط خانه ی دلت بگذار...آب و جارویی کن...جست و جویی کن...

در آیینه بنگر...آن گاه است که می بینی گم شده زندگی ات را...

کسی که مدت هاست فراموشش کرده ای...